ظرفها را شست، چراغ آشپزخانه را خاموش کرد،
همهچیز مرتب بود جز افکارش. فکرها، فکرها
مجالِ زندگی کردن را به او نمیدادند.
وُدّ.
وقسمبهزیباییماهشبِچهاردهمِمیاناسماندوستتدارم:)
و قسم به ذوق چشمانم به هنگام دیدنت در نزدیکی ام دوستت دارم :)))
تمام شهر را با چشمانی که بدرقه اش کرده بودم گشتم اما او رفته بود..
دیگر نداشتمش حتی میان خیال ها
او حسی را در من ایجاد میکند که هیچکس، هیچوقت نمیتواند حتی ذرهای مشابه آن را در من ایجاد کند.