The old typewriter in the attic still has a ribbon soaked in lavender-scented ink.
.
_مغآزه لبخند فروشی!_
"ساعاتی از شب که همه خوابند "
ظلمتِ سیه رنگ شب بر نیمی از کره ی گردان و معلقِ در سپهر، دست کشیده است ؛ من نیز در این تاریکی غرق میشوم و سکوت که در ذهنِ آدمی سبک و بی جان میرسد، از وجب به وجب های زمین به سوی سینه ام میخزد و سنگین اش راه نفس را بند می آورد، و جوازِ فریاد را به افکارِ بدمنشِ دربند در مغز را صادر میکند، در گوشه ای از این صحنه ی پر شور و آشفته زنی هراسان پا به میدان میگذارد موهای پریشان و بلندش مانند شمشیر هایی تیز و بران رشته های نازک افکار را به نابودی میکشاند،زن تیزپاست و از گوشه ای از ذهن به ناحیه ی دیگرش قدم میگزارد از اتفاقت پیش رویم میگوید و ترس را چون که ماری مطیع باشید و پند پذیر از زن ،درنده میسازد و مار به هر گوشه از اتاقک تاریک و پریشانِ در ذهن زخم میزند.
گاه اسمش را میشنوم،که او را آینده می نامند .
دل خوشی از سایرین نیز ندارم،گاه پیرمردی چروکیده که گام نهادنِ او به عصایی کهنه وابسته است با صندلیِ پایه شکسته ی خود گوشه ی ذهنم اتراق میکند،کتابی سنگین و تارتنه بسته را باز میکند و شروع به خواندن میکند، با آنکه سالخورده است اما با صدایی رسا شروع به خواندن میکند،به گذشته جانِ دوباره میدهد و گاه خبیثانه غم هارا بلند تر در گوشم میخواند، قدری رنجیده میشوم که خیال میکنم کسی با چاقویی کند و فرسوده بر کمرم چیزهایی حکاکی میکند و سپس کیسه ای نمک را بر من ارزانی میسازد.
شب ، داستانی غم انگیز است ،از تنهاییِ من و ذهنی درهم و پریشان حال ، گاه مهرِ خواب بر سرم مینشیند و گاه پر های نهفته در بالش زیر سرم ، قطراتی شور را در دل هایشان حبس میکنند.
https://eitaa.com/WISTERI_A/3965 چند روزی پیشتر کتابی را خوانده بودم، کتاب از آن دست قبیل کتاب هایی بود که درکشان دشوار است اما حال با خواندن متن شما دریافتم مقصود کتاب چه بود. کتاب میگفت باید از اجتماع بیرون آمد و خلوت کرد، درتنهایی خود را یافت شناخت و پذیرفت و سپس با دوستی با خویش به معاشرت پرداخت؛ کتاب راست میگفت که بهتر از خود برای دوستی و خلوت کردن!؟ سپاس از شما برای یاری من در فهم کتاب . پ.ن: متناتون خیلی قشنگن بیشتر هم بگذارید.
____☆
وای اون متنم رو پاک کردم:)گفتم شاید زیبا نباشه
وای سپاسگزارم از شما که نوشته ی من رو خوندید✨
وای جدی؟خیلی ممنونم حتمااا
_مغآزه لبخند فروشی!_
https://eitaa.com/WISTERI_A/3965 چند روزی پیشتر کتابی را خوانده بودم، کتاب از آن دست قبیل کتاب هایی
متن این بود...
تنهایی یا معاشرت؟
انسان را در این کرهٔ خاکی دو راهی است یا پناه به حصارِ تنهایی میبرد و با خویش خلوت میگزیند، یا خود را به بازارِ معاشرت میزند تا در همنفسی با دیگران، گرمای بودن را حس کند. هیچیک مطلقاً نیک یا بد نیستند؛ هر دو را بسته به فصلِ روح، طعمی دیگر است. راستی که گاه تنهایی چون دارویی تلخ اما شفابخش میماند، و گاه معاشرت چون شرابی شیرین اما مستیآور.
تنهایی، هنگامهٔ دیدار با خویشتن است. در آن، آدمی از تظاهر میرهد و بیپرده با زخمها و آرزوهایش روبرو میشود خلاقیت در تنهایی بال میگشاید! بسیاری از غزلها، نقاشیها و کتب در خلوتگاهِ سکوت زاده شدهاند. در تنهایی، قضاوت دیگران نیست؛ خطا کردن جایز است و اشک ریختن بیحاشیه. آنجا که کسی نمینگرد، میتوان خودِ راستین بود
اما تنهاییِ دراز، تبدیل به زندانی میشود با میلههایی از جنسِ فراموشی. در آن، صداها کمکم خاموش میشوند و آدمی شک میکند که آیا هنوز میتواند حرف بزند؟ آیا هنوز هست؟ «حروف بر زبان نمینشینند، بلکه در ابتدای گلو رسوب کردهاند.» این همان زهر تنهاییِ بلند مدت است.
معاشرت از آدمی موجودی اجتماعی میسازد اندیشهها صیقل میخورند و تنهاییِ دلگیر رخت برمیبندد. معاشرت، تمرینِ زیستن در کنار رنجِ دیگران و به اشتراک گذاشتنِ شادیهاست. میآموزد که ما تنها نیستیم در این زمینِ گردان.
اما بازارِ معاشرت، گاه آدمی را خسته و تهی بازمیگرداند. حرفهای بیمحتوا، نقابهای رنگارنگ، قضاوتهای پنهان و رقابتهای فرساینده. گاه در معاشرت، آدمی از خود بیگانه میشود؛ به جای آن که خود باشد، آن میشود که دیگران میپسندند. و این، مرگی تدریجی است در میان جمع.
اگر باید برگزینم، میگویم تنهایی را ترجیح میدهم،در معاشرت، همواره باید خرجِ «بودن در برابر دیگری» را پرداخت. اما در تنهایی، آدمی بیپیرایه با خویش روبهروست. از آنجا که من باور دارم هر هنر و اندیشهی نابی نخست در خلوت زاده میشود، تنهایی را اصیلتر مییابم.
اما در پایان، نه تنهایی را یکسره بستای و نه معاشرت را ! زندگی میان این دو دامنه میلرزد. آن که فقط در جمع است، هرگز خود را نمیشناسد. و آن که فقط تنهاست، هرگز نمیآموزد که دیگری نیز وجود دارد.
_مغآزه لبخند فروشی!_
"ترنم خنده ی کودکان ،از دور دست "
به لبه ی پنجره سوق میخورم و به آسمانِ نیلگون بالای سرم چشم میدوزم ، ابر ها مانند تکه هایی پشمک وار در دامنه ی آسمان در رقصی خاموش به هر گوشه ای از عرش گام میگذارند؛برگ هایی از مویِ پریشانِ خفته در حیاطِ ، به بالای دیوار سر به فلک کشیده اند و نمایش رو به دیدگانم را به نیکی زینت میدهد ، آوازِ جوجه های اسیر در قفسِ همسایه ی پایینی فضا را محزون تر مینماید .
همانطور که غرقِ در هیاهوی اطرافم میشوم ، ترانه ی کودکان به گوشم میرسد بعضی اشان جیغ گوش خراشی را که زاده شده ی هیجان هستند،سر میدهند و تعدادی نیز فریاد هایی آزاردهنده به جریان می اندازند . در عینِ آزارشان به طرزی دلنشین و تکمیل کننده ی حال نیز هستند ، موجی از احساسات در وجودم منفجر میشوند شاید آرزو و تمنا شاید هم حسرت .
نمیدانم ، از پنجره ی دیدگان میتوان به پنجره های زندگی دست یافت ، لحظه ها را زیست و خاطره هارا در دفترِ ذهن ترسیم کرد.
_مغآزه لبخند فروشی!_
به راستی اگر ننویسیم چه میشود؟نمیدانم اما شاید سخنان چون اشکی گرد و روان بر سرسره ی گونه بلغزند و اَمانِمان را ببرند ، شاید هم شبیه تکه سنگی آتش مزاج راه گلو را فرو بندد ، شاید هم غمِ سکوت در قلب لانه کند و ذره ذره جامِ جانِ آدمی را سر بکشد