_مغآزه لبخند فروشی!_.
دامنِ شب طولانیست و موجِ ظلماتَش حتی ماه را میز در خفا کشانده ،آرام و پاورچین از زیرِ لحافِ چون برگ سَبُکِ خویش به بیرون میخزم .
پاسی از شب گذشته اما همچنان چشم به راهِ خواب نشسته ام ، و شاید هم دردی که در دلم می پیچد خواب را ز من می رهاند و راهش را دور میسازد.
دردی که نامش را نمیدانم ؛ در تلاشم قطره اشکی را چون که تحفه ای ناچیز باشد از وجود،بر سرسره ی گونه ارزان سازم ، اما انگار به جایش مانعی که گویا لباسی از جنسِ پوستِ خارپشت به تن دارد سر راهِ گلویم نشسته .
مغموم و دلمرده بر لب پنجره خیز برمیدارم و شعری از دردِ خود ، در گوشِ قمرِ پوشیده از ابرِ ابهام ، جاری میسازم؛ ماه که داوری را بر خویش حرام میداند، بس عوام فریبی و با ترنمی که انگار سوار بر قایقِ خلوص است ، اینگونه جوابم داد که تکه هایی در من ترک برداشته است،البته که کمی بیش از یک تَرَکِ کوچک و جزئی ؛ او به من گفت ، تمامِ چیزی سرخ فام در من شکسته است و تکه هایش که آغشته به احساسِ حیات اند در من میغلتند و به فرشته هایِ عذابم بدل میشوند.
دستی به طرف سینه ام کشیدم و لحظه ای به آسمان خیره گشتم ، سکوت بر سیاهیِ رو به دیدگانم فرمانروایی میکرد و سپس چون که راه دگری نداشته باشم،سینه ام را شکافت و انگشتانم را ب طرف اندامی حرکت دادم که زمانی زنده بود و میتپید
امّا،چرا که غم پیش از من مهمان این شیء ناتوان بود،در دستانِ من جز تکه هایی شکننده و بی ارزش از قلب ، چیزی حاصل نشد ؛ متحیر و سرگشته به تکه هایی که گردی سعی میکردم پودر و خرد میگشتند چشم دوختم.
ذراتِ بی قدر را در مشت نگه داشتم و با سینه ی خالی از قلب به هر سو روانه شدم ، قصد بر این کرده بودم که در جایی به امانت بسپارمش ، پس
یه آغوشِ اقیانوس رفتم و تکه ها را نشانش دادم ، اما جوابم کرد و اینطور میگفت که سیاهیِ غمی که این ذرات محزون به آن آمیخته شده اند، تمامِ وسعتِ چادر آبی مرا نیز به رنگِ پر های کلاغ وا میسازد،به این ترتیب شد که اقیانوس مرا پس زد و به دنبالِ پرستو به پرواز درآمدم و عاجزانه خواستم تکه هارا در لانه ی کوچک خویش پناه دهد،اما او نیز رویِ دگر نشانم داد و مرا اینطور خطاب کرد که این پاره پاره هایی که در دست دارم خانه ی کوچکش را خالی از نور و امید میسازد و ریشه های درختی که به او سرپناه داده است را به بی رحمی میسوزانند ؛ این جملات بر گوشم سنگینی میکرد اما از پیشِ او نیز پر کشیدم و صدها جا قدم نهادم ، هیچ مخلوقی حاضر نشد تکه هایِ بُرنده ی قلب مرا به امانت بگیرد .
ناچار گشتم و به زمینِ سردِ زیر پاهایم التماس و تمنا کردم ، تکه پاره ها را میانِ گلبرگ هایِ سرخِ رز نهادم و خاکِ یخ را چنگ زدم و قبری کوچکتر از مزارِ یک خردسال کندم و اینطور شد که با تکه ها وداع کردم .
حال، سینه ام خالیست ، خالی چون فرشته ای که بال های پروازش را بریده باشند،خالی چون لاکپشتی که لاک اش را دزدیده باشند .
و خالی چون پوچیِ آکنده به غمِ وجود من.
_مغآزه لبخند فروشی!_.
همه ی لالایی هارو میدیدم:)
بعد منتظرِ اون قطاره مینشستم و غمِ من زمانی پا به حیات گذاشت که یک شب فهمیدم دیگه پخش نمیشن:)