eitaa logo
_مغآزه لبخند فروشی!_.
141 دنبال‌کننده
340 عکس
46 ویدیو
1 فایل
باد تولدش را فراموش کرد. راهِ راتباطیِ ما: https://abzarek.ir/service-p/msg/4305387
مشاهده در ایتا
دانلود
When she was sad, she would listen to Russian songs.
_مغآزه لبخند فروشی!_.
صدایِ بی رحم و سردِ زنگِ تلفن از دور به گوشش می‌رسید،قدم زنان به سمتش هجوم برد،خودش بود، شماره ی ِ آشنایِ معشوقه ، وآنجا بود که جهان ،آخرین سهمِ ذوق و لبخندش را به او بخشید ، مانند مادری که آخرین تکه ی کیکی که نصیبِ کودکش باشد را با دستش می‌سپارد. در انتظارِ ترنمِ خوشِ صدایِ یار خویش تلفن را محکم به گوشش چسبانده بود، اما ثانیه ها سخت میگذشت و سکوت رختی بلند و طولانی به تن داشت ، تا اینکه صدایِ اشک هایِ پشت خط رفته رفته بلند تر میشد و زنی که گویی تمام غصه های جهان بر دوشش باشد عاجزانه برای صحبت تقلا میکرد ، دخترک یخ زد و فریاد می‌کشید و خواسته اش حداقل کلماتی کوچک بودند از آنسویِ خط . اما بالاخره شنید . معشوقه ی مغومِ او شبی که گذشته بود؛ در رخت خواب غرقِ در خون به خواب رفته بود ، او خالی از مایه ی حیات بود اما تیغه ی مشت شده در دستانش سرشار از وجود . خبر چون رودی از یخ بر جایِ خونِ جاری در وجودِ دختر لانه کرد ، در بهت به گوشه ای دل بسته بود و قطراتِ شورِ یخ بی صدا از گوشه ی چشم به جایی غیر از ذهنِ اسیرِ در غمِ او ، سفر میکردند ؛ البته سفر که نه ، مهاجرت می‌کردند. تا روز ها در سکوتِ خود پیله کرده بود ، نمی‌شود گفت که کلمات در گلویش گیر کرده باشند چرا که واژه ای جسارت ترواش از گردویِ اسیر در جمجمه اش را نیز نداشت. نمی‌دانست چه بر سرِ او آمده،چه بر سرِ جوانه ی عشقش و چه بر سرِ معشوقه ی غرقِ در دریای خونش. بسیار محزونِ و ناآشنا بود ، با کشتیرانی در اقیانوسِ طوفانیِ ذهن ، پس ..مدام در پهنایِ سیاهِ غم خفه میشد و جانِ غصه را سر می‌کشید صدایِ اطراف برایش چون سکوت تلقی می‌شد و مفاهیمِ ساده ی زیست را گنگ می‌دانست . تلاش کرد،بیش از هر انسانی برایِ مرگ قدم می‌گذاشت اما باز هم او کسی نبود که فرشته ی مرگ آن روز برایش بسترِ خداحافظی فراهم ساخته باشد. ماه ها زندگی کرد،...زندگی کرد؟..نمیدانم اما میشد با چشم هایِ سالم به اون نگریست که چطور فقط اسیر و زندانی در کالبدِ جسم است . اما ، زمانی که یک بچه سهمِ کلوچه اش تمام شده باشد و گریه زاری کند چه؟مادرش بالاخره تکه ای برایِ او کنار می‌گذارد . فرشتگان به راوی اینگونه گفتند که، او نیز به سهمِ لبخندِ خویش رسید ؛ البته در جایی دور از نورِ خورشید و لایه هایی زیر از زمین ، جایی که مرگ زندگی می‌کند.
دیگه شب بخیر:(
با جنگ واقعا 🤏🏻 فاصله داریم.
خاله تو کار همسایه ممسایه هستی؟ ___☆ یلههه فکر کنم سه بار گفتممم
میتونیم یه حرکتی بزنیم کسایی که میخوان واقعا چنل اشون یه اتفاق خوبی براشون بیوفته و بالای ۱۰۰ نفر ممبر دارن میتونیم یه چنل بزنیم که هر روز یکسری پیام از چنل بقیه فور بزنیم داخل چنل خودمون متوجه منظورم هستی. یک کار سودمند نه صرفا همسایه داشتن تازه آخه من آدمی نیستم که همسایه بخوام یا کار خاصی کنم اما اگه میخواید که همسایه باشیم با این کار اوکی ترم
https://eitaa.com/WISTERI_A/6862 نمی‌فهمم چی میگی ___☆ 🤣🤣🤣😭