eitaa logo
_مغآزه لبخند فروشی!_.
166 دنبال‌کننده
342 عکس
48 ویدیو
1 فایل
باد تولدش را فراموش کرد. راهِ راتباطیِ ما: https://abzarek.ir/service-p/msg/4305387
مشاهده در ایتا
دانلود
_مغآزه لبخند فروشی!_.
خب دوستان امیدوارم همگی از تقدیمی لذت برده باشید و خوشتون اومده باشه😭🤏🏻 تقدیمی هارو از چنل پاک میکنم
خب سلام بازم >< بسیار بسیار سپاسگزارم از اینکه داخل تقدیمی شرکت کردید واقعا باعث افتخاره. امیدوارم ازش خوشتون اومده باشه:> عین همیشه از چنل پاک اشون کردم و داخل بایگانی انتقال دادم ، اگر به هر دلیلی نشد که داخلِ خود اینجا ببینید اش من اونجا قرارشون دادم تا راحت باشید دوستان من✨🤏🏻 بازم ازتون ممنونم :) و اینکه من اینطور تقدیمی ها میزارم بیشتر دوستدارم که فضای چالش طور و داستانی داشته باشه تا بیشتر یه چیز خشک و خالی (you know ) لینک چنل بایگانی [ https://eitaa.com/taghdimi_W ]
هدایت شده از  🏴‹ かくれざと ›
کل اینایی که مغازه لبخند فروشی میزاره >>>>>>>>>>>
هدایت شده از ‌˒ ‌𖤐˚.𝖦ᥲ𝗅ᥲ𝗑𝗒
مرکوری ، تو خیلی چیزا پشت سر گذاشتی چیزایی که واقعاً وحشتناک بودن.
من نمیگم اون اتفاقات وحشتناک بودن ،فقط طوری بودن که وقتی میخوام راجبشون بنویسم ، قلم از غم خشک میشه توی دستم .
_مغآزه لبخند فروشی!_.
ثانیه ها و لحظات ، یکی پس از دیگری بر قطارِ عقربه سوار شده و به سفری دور و دارز و جایی خالی از فهمِ انتها گام برمی‌دارند،در لحافِ خود غلت میخورم و حدس می‌زنم گر لحظه ای غفلت کنم و چشم بر هم بگذارم ، افکارم به جسمِ خالی از روحِ ملحفه میخزند و ناگَه به واسطه ی کالبدی که به بردگی خویش درآورند اند ، گلویم را سفت می‌چسبند تا به شرابِ مرگ سیرابم سازند به سختی و هزار زحمت قلم و صفحه ای خالی از رنگِ واژه ها یافته ام ،اما انگار کلمات قصدِ هجر از خانه ی پیچ در پیچی که در حصارِ جمجمه است را ندارند ، پس به دامنِ غم چنگ زدم و التماس کردم که زبانِ حالِ من باشد و او اینچنین روایت کرد و سخن گشود که چگونه گاه ناخواسته به سویم حمله ور می‌شود وبا سیلِ اشک ، صحرای ِ گونه را سیراب و غرقِ در خویش می‌کند . از روز ها و هفته هایی گفت که در کنجِ خلوت خویش رختِ سیاه به تن میکنم و ز آفتاب روی برمی‌گردانم ، گفت که در آن روز ها کمتر لب را به شوقِ سخنی کوتاه از هم میگشایم . حرف های زیادی برای گفتن داشت،مثلا با آهی سرد و کشنده از ساعاتی می‌نالید که اسیرِ درِ خواب بودم و کمتر دل به حیات میدادم . البته حائز توجه ست که روایتِ او تنها در نیمی از چرخه یِ آشفته ی ذهن من توانا بود ، چرا که هرچه به سمتِ طلوعِ صبحِ ذهن من نزدیکتر می‌شویم ، غم نیز بیش از قبل رنگ می‌بازد و به سایه ای نحیف بدل می‌شود، هرچند که چون غم در جعبه ی مداد رنگیِ احساسات ، رنگِ آسمان را شب را دزدیده ، پس سایه اش نیز لقبِ کمرنگ را به خود نمیگیرد و باز هم حضور دارد. در آن سویِ چرخه ی ذهن ، خود را می‌بینم که انگار من است و گویی جهانمان یکسان است ، با این تفاوت که ذهنمان در تضادِ دو اقیانوسِ بهم گره خورده ی شیدایی و غم در شناست در آن سویِ چرخه خود را می‌بینم که خواب برایش بی معناست و ساعت ها بی خوابی را به جان می‌خرد و اعتراضی بر لب نمی آورد و انگار که آتشفشانِ انرژی در دلش شروع به فوران کرده باشد،به هر سویی پروانه وار گام برمیدارد امّا غم انگیز ترین بخشِ این نیمه ، این است که اگر تا گردن در باتلاقِ آشفتگی ها فرورفته باشد ، هیچ قطره ی اشکی نصیبش نمیشود، گلویش می‌سوزد، سینه اش سنگین می‌شود؛ اما دریغ از قطره ای شور که به او آرامش بخشد . امشب نوشتم ، به لطفِ غم؟یا شاید امیدی برای بهبود، قلم را فشار دادم تا که شاید راه فراغ یابم از این دوگانگیِ افراطی نوشتم ، شاید که اگر روزی توانِ مبارزه در من رشد کرد و میوه ی پیروزی از شاخه ی روحم آویخته شد ، برگردم و به این منِ آشفته تحفه ای از جنسِ لبخند ببخشم .
چقدر تقدیمیت خفن بود دختر دارم افسوس میخورم چرا آن نبودم شرکت کنم😭😭😭 ___☆ سلاام ستاره چطوری قربانت بخدا 😭✨ وای فدای سرت اصلا اشکالی نداره😭🤏🏻
وای بچها دیشب یک پیام خیلی ناز داخل تلگرام دریافت کردم که:
_مغآزه لبخند فروشی!_.
😭😭😭😭😭😭
فقط میخوام گریه کنم :)نمیدونید چقدر خوشحال شدم