eitaa logo
_مغآزه لبخند فروشی!_.
165 دنبال‌کننده
343 عکس
49 ویدیو
1 فایل
باد تولدش را فراموش کرد. راهِ راتباطیِ ما: https://abzarek.ir/service-p/msg/4305387
مشاهده در ایتا
دانلود
_مغآزه لبخند فروشی!_.
ثانیه ها و لحظات ، یکی پس از دیگری بر قطارِ عقربه سوار شده و به سفری دور و دارز و جایی خالی از فهمِ انتها گام برمی‌دارند،در لحافِ خود غلت میخورم و حدس می‌زنم گر لحظه ای غفلت کنم و چشم بر هم بگذارم ، افکارم به جسمِ خالی از روحِ ملحفه میخزند و ناگَه به واسطه ی کالبدی که به بردگی خویش درآورند اند ، گلویم را سفت می‌چسبند تا به شرابِ مرگ سیرابم سازند به سختی و هزار زحمت قلم و صفحه ای خالی از رنگِ واژه ها یافته ام ،اما انگار کلمات قصدِ هجر از خانه ی پیچ در پیچی که در حصارِ جمجمه است را ندارند ، پس به دامنِ غم چنگ زدم و التماس کردم که زبانِ حالِ من باشد و او اینچنین روایت کرد و سخن گشود که چگونه گاه ناخواسته به سویم حمله ور می‌شود وبا سیلِ اشک ، صحرای ِ گونه را سیراب و غرقِ در خویش می‌کند . از روز ها و هفته هایی گفت که در کنجِ خلوت خویش رختِ سیاه به تن میکنم و ز آفتاب روی برمی‌گردانم ، گفت که در آن روز ها کمتر لب را به شوقِ سخنی کوتاه از هم میگشایم . حرف های زیادی برای گفتن داشت،مثلا با آهی سرد و کشنده از ساعاتی می‌نالید که اسیرِ درِ خواب بودم و کمتر دل به حیات میدادم . البته حائز توجه ست که روایتِ او تنها در نیمی از چرخه یِ آشفته ی ذهن من توانا بود ، چرا که هرچه به سمتِ طلوعِ صبحِ ذهن من نزدیکتر می‌شویم ، غم نیز بیش از قبل رنگ می‌بازد و به سایه ای نحیف بدل می‌شود، هرچند که چون غم در جعبه ی مداد رنگیِ احساسات ، رنگِ آسمان را شب را دزدیده ، پس سایه اش نیز لقبِ کمرنگ را به خود نمیگیرد و باز هم حضور دارد. در آن سویِ چرخه ی ذهن ، خود را می‌بینم که انگار من است و گویی جهانمان یکسان است ، با این تفاوت که ذهنمان در تضادِ دو اقیانوسِ بهم گره خورده ی شیدایی و غم در شناست در آن سویِ چرخه خود را می‌بینم که خواب برایش بی معناست و ساعت ها بی خوابی را به جان می‌خرد و اعتراضی بر لب نمی آورد و انگار که آتشفشانِ انرژی در دلش شروع به فوران کرده باشد،به هر سویی پروانه وار گام برمیدارد امّا غم انگیز ترین بخشِ این نیمه ، این است که اگر تا گردن در باتلاقِ آشفتگی ها فرورفته باشد ، هیچ قطره ی اشکی نصیبش نمیشود، گلویش می‌سوزد، سینه اش سنگین می‌شود؛ اما دریغ از قطره ای شور که به او آرامش بخشد . امشب نوشتم ، به لطفِ غم؟یا شاید امیدی برای بهبود، قلم را فشار دادم تا که شاید راه فراغ یابم از این دوگانگیِ افراطی نوشتم ، شاید که اگر روزی توانِ مبارزه در من رشد کرد و میوه ی پیروزی از شاخه ی روحم آویخته شد ، برگردم و به این منِ آشفته تحفه ای از جنسِ لبخند ببخشم .
وای بچها دیشب یک پیام خیلی ناز داخل تلگرام دریافت کردم که:
_مغآزه لبخند فروشی!_.
😭😭😭😭😭😭
فقط میخوام گریه کنم :)نمیدونید چقدر خوشحال شدم
بچه ها شماعم مودتون با آهنگی که گوش میدید تغییر میکنه بلافاصله یا من انقدر تباهم.
_مغآزه لبخند فروشی!_.
"قلب یک فرشته ، طاقتِ سیاهیِ جهان را نداشت " گِلِ آفرینشِ او نیز داشت به تکامل می‌رسید،همه چیزِ وجودش در جای واقعیِ خود نشسته بودند ؛در کاسه ی چشم هایش الماسی به سیاهیِ شب های زمینیان کاشته بوند و لب هایش را با قلمی از جنسِ رز هایِ قرمز به رنگ آغشته ساخته بودند ؛ و سرشتش را به نیکی قسم داده بودند بند بندِ وجودش مملو از زیبایی بود، و تنها یک مشکل در این باغِ پر از لاله به رقص در آمده بود. او هنوز قلب نداشت ، پس برایش قلبی مهیا ساختند ؛ اما از جنسِ ماهیچه ی سرخ و تپنده ی آدمیزاد بود و چون که رنگی سرد را در بومی مالامال از رنگ های گرم ، نشانده باشی، آن قلب نیز شایسته ی جسم او نبود . پس فرشتگان هفت آسمان را زیر پا گذاشتند و به هر سو هراسان گام برمی‌داشتند؛ سپس یک فرشته ی سالخورده از میانِ جمع سینه اش را شکافت و قلبِ بلورین اش را در دست گرفت و در شکافِ خالیِ قفسه ی سینه ی انسان گذاشت و چنان که سرهای غریبه ی یک آهن ربا یکدیگر را به آغوش می‌گیرند، او و قلبِ فرشته نیز به پرده ای از زیبایی بدل شدند ، فرشتگان که درزیر بارانِ تعجب و بهت خیس گشته بوند ، سریع آدمیزاد با قلبش که از جنسِ آسمان ها بود را در دستان نحیف خود گرفته و به زمین سپردند. آدمیزاد در گهواره ی چرخانِ زمین چشم گشود و متولد شد؛اما با قلبی که نور داشت و می‌درخشید ، سالیان سال در داستانِ زندگی نقش خویش را به اجرا در آورد ، اما او یک فرق اساسی داشت؛ او زودتر آزرده میشد،دلش بیش از همسن و سالانش نرم میشد و سهمِ غم بیشتری از جهان را دوش می‌کشید. فرشتگان ، دست به خطا شده بودند،قلب آدمیزاد ساخته شده است تا تحملِ درد را به جان بخرد؛ قلبِ آدمیزاد می‌داند که گر غم روزی مهمانِ خانه اش شد چگونه به پذیرایی از او درآید ،اما قلب فرشته طاقت چیزهایِ تلخ جهان را نداشت،خانه اش ظریف بود و توانِ میزبانی جلویِ غم را نداشت ، و هرچه که میشد در خود می‌ریخت و لب ز سخن باز نمیکرد . به او می‌گفتند قلبش لابد مشکلی دارد که مدام آزرده خاطر میشود ، اما کسی نمی‌دانست که قلبِ او مشکلی ندارد،فقط برایِ زمین مهیا نشده است. یک قلبِ آسمانی برای یک جسمِ زمینی ، تضادی که وقتی در یک قاب می ایستادند ، او را به تصویر می‌کشاندند.