یه خونه ساکت ، یه نسیم خنک ، خورشیدی که میخواد طلوع کنه و گرمای لذت بخش پرتوهاش ...
زندگی اونقدرام سخت نیست نه؟ تا وقتی من بتونم صبح هامو اینطور شروع کنم دیگه هیچی برام سخت نیست
آره شکست عشقی بده ولی تاحالا شده دلت بخواد ساعت ها حرف بزنی ولی حتی نتونی یه کلمه به زبون بیاری؟
تنها زمانی توی شبانه روز که توش آرامش خالص دارم و میتونم کارایی که دوست دارمو بکنم وقتیه که همه خوابن.
انگار خواب تنها وقتیه که میتونم برای خودم بزارم و آزاد باشم.
بخاطر همینه که از خوابم میزنم تا سریال ببینم ، آهنگ گوش بدم ، کتاب بخونم و خیلی کارای دیگه.
بقیه وقتا با انجام این کارا عذاب وجدان میگیرم. عذاب وجدان اینکه وقتمو هدر میدم ، حتما باید یه کاری بکنم و ...
هی با خودم میگم چرا قبلا فلان رفتارو داشتم چرا اونطور فکر میکردم چرا اون حرفو گفتم و اونقدر خودمو بخاطر نابالغ بودن سرزش میکنم ، که یهو یادم میاد چند سالمه و چقدر هنوز اول راهم!
بعضی وقتا انگار یادم میره چند سالمه.
انگار همیشه باید مثل یه مادربزرگ دنیا دیده رفتار کنم و هیچ خطایی ازم سر نزنه تا بعدا خودمو با اورثینک نکشم و مورد پسند آدم بزرگا باشم.
ولی خب عادت کردن سخته و ترکش سخت تر.