کاش میتونستم تو سریالا زندگی کنم
نه اینکه خودم نقش اصلی باشما. اینکه یه گوشه وایسم و از نزدیک ببینمشون و باهاشون بخندم و گریه کنم و اونام هیچ وقت متوجه حضور من نشن.
امروز برای چند لحظه دلم برای مدرسه تنگ شد.
دلم برای اون حسی که میدونستم بعد اون همه درس خوندم میرم کنار دوستام و بدون ترس و خستگی میخندیدم تنگ شد.
دلم برای صبحایی که هنوز آفتاب درست طلوع نکرده بود و باد سوزناکی به صورتم میخورد تنگ شد.
دلم برای کنار گذاشتن تفاوت ها و فرهنگ ها و یه رنگ شدن تنگ شد.
ولی حالا چی؟...
راستی هنوز هم دبیر ادبیات تو ذهن و یادمه.
ناراحتم از اینکه نتونستم بغلش کنم ، ولی لحظه آخر یدور برگشتم و درحالی که داشت برگه زیر دستش و خط خطی میکرد نگاش کردم.
اون زن سراسر آرامشه.
امیدوارم وقتی اسمم رو جایی دید یا نگاهش بهم افتاد با افتخار بگه که من شاگردش بودم.
پسرفت و ناامیدی درست همونجایی سراغت میاد که فکر میکردی خوب کار کردی و بوم ... ! میزنه زیر همه چی و در میره و تو میمونی و یه دنیا فکر و خیال.