همیشه عاشق اون شخصیتای داستانا بودم که یه مدت کوتاهی حضور داشتن ولی تاثیرشون طولانی مدت تو ذهن و قلب آدما بود.
تلاش کردم همچین شخصیتی برام اطرافیانم باشم. ولی خب ، درد داره. خیلی درد داره.
سرگردان بودن اذیت کننده است. دردناکه. اینکه نمیدونی واقعا قراره تو ذهنشون بمونی یا اینکه صدتو میزاری ، روحت رو نشون میدی و با وسواس کلمات رو انتخاب میکنی و آخرش مثل یه نسیم پاییزی فراموش میشی خیلی دردناکه.
امروز کشف کردم که ناسازگاری که خیلیاباهم دارن بیشتر بخاطر اینه که میخوان درک بشن ،ولی خودشون تلاشی برای درک طرف مقابل نمیکنن.
تصور اینکه شهریوررو خونه مادربزرگم باشم + انگور باعث میشه زنده بمونم.
هرچقدر که بزرگتر میشم از با ارزش شناخته شدن لذت میبرم و از طرفیم میترسم که یادم بره روحم قبل ها چطور بوده و چه راهی رو طی کرده تا به اینجا برسه.
نمیدونم چجوریه ،ولی جدیدا هر لحظه ای میخندم ، خوشحالم ، کسیو بغل میکنم یا جای خوبی میرم یه حسی سراغم میاد. یه حسی که انگار مرگ رو بهم یاد آوری میکنه. انگار هیچ کدوم از اینا قرار نیست دوباره تکرار شن و من باید تا میتونم لذت ببرم و به این فکر نکنم که بعدش چی میشه.
بارها فکر کردم که شاید مرگم نزدیکه ،شاید این همون حسیه که آدما قبل مرگ دارن. دلتنگی رو تو نگاهام حس کردم. حس کردم که هر کس نگاهمو ببینه دلتنگی رو تشخیص میده. عطشم برای ثبت کردنشون تو ذهنم رو تشخیص میده.
عزرائیل عزیز ، اگه میخوای جونمو بگیری بیا زودتر بگیر این خزعبلات چیه تو ذهن من میفرستی اخه.