از همان وقتی که دیوار کاهگلی رفت
و آجر و سنگ آمد،
از همان وقتی که ایوان شد بالکن
خانه شد لانه
دل شد گل
و کم کم انسان شد صرفاً موجودی
برای رفع نیاز های خود ...
اما تو تغییر نکن!
تو باش و نشان بده آدمیت
هنوز نفس میکشد
هنوز میشــــود روی کســـی حســـاب
باز کرد آن هم از نوع مــادام العــمر ...
هنوز هســتند کسـانی که
میشود به سرشـان قسم راسـت خورد ...
هنوز هست کسی
که دل بهانه ی خوب بودنش را بگیرد
لااقل تو تغییر نکن ...
شست باران ،
همه ڪوچه خیابان ھا را
پس چرا مانده غمت بر دل ِ بارانی من . . ؟
از همه آدما های که میگن
عوض شدی قدردانی میکنم
همه چیز زیر سایه شما اتفاق افتاد :))
پشت ِ رُل ساعت حدوداً پنج،شاید پنج و نیم
داشتم یڪ عصر برمیگشتم از عبدالعظیم
از همان بنبست ِ باران خورده پیچیدم به چپ
از کنارت رد شدم، آرام گفتی: مستقیم !
زُل زدی در آیِنه اما مرا نشناختی
این من که روزگارم کرده با پیری گریم
رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند
رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم
بخت ِ بد برنامه موضوعش تغزُل بود و عشق
گفت مجری بعد "بسم الله الرحمن الرحیم"
یڪ غزل میخوانم از یک شاعر ِخوب وجوان
خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم
- سعی من در سر به زیری بیگمان بیفایدست
تا تو بوی زلفھا را میفرستی با نسیم-
شیشه را پایین کشیدی، رُند بودی از نخست
زیر لب گفتی خوشم میآید از شعر فخیم
موج را تغییر دادم این میان گفتی به طنز:
با تشکر از شما راننده خوب و فھیم
گفتم آخر شعر ِ تلخی بود، با یڪ پوزخند
گفتی اصلا شعر میفھمید؟ گفتم: بگذریم