درسته هالزی عزیز اونم نگاهاش قشنگ بود، حرفاش قشنگ بود، قرار بود مثل آدمای دیگه نباشه اما اونم آخرش خیانت کرد.
درون من همیشه بین "من باید پولام رو پس انداز کنم" و "تو یهبار بیشتر زنده نیستی عشق و حال کن" جنگه.
یجوری دارم روزهام رو میگذرونم انگار که دیگه فردایی وجود نداره و همهی اینا درحالیه که فردا و آینده با چاقو جلوم وایسادن تا تیکهتیکه کنن بدنم رو.
پروژه همچنان رو هواست. ولی خب خیلی بهتر از قبله. هر روز بهش یهسری میزنم. نگاهش میکنم و اینجوریام که: "چیشد که انقدر راحت ازت گذشتم؟".
من الان واقعا به اخمهات احتیاج دارم لعنتی. به حضور ناگهانیت تو اتاقم و گفتن جملهی "حواسم بهت هستا، خسته نشو".