درون من همیشه بین "من باید پولام رو پس انداز کنم" و "تو یهبار بیشتر زنده نیستی عشق و حال کن" جنگه.
یجوری دارم روزهام رو میگذرونم انگار که دیگه فردایی وجود نداره و همهی اینا درحالیه که فردا و آینده با چاقو جلوم وایسادن تا تیکهتیکه کنن بدنم رو.
پروژه همچنان رو هواست. ولی خب خیلی بهتر از قبله. هر روز بهش یهسری میزنم. نگاهش میکنم و اینجوریام که: "چیشد که انقدر راحت ازت گذشتم؟".
من الان واقعا به اخمهات احتیاج دارم لعنتی. به حضور ناگهانیت تو اتاقم و گفتن جملهی "حواسم بهت هستا، خسته نشو".