دردی از بیکسی افتاده به جانم؛ تو بمان
تا بگویم به تو این درد نهان بعد برو
احساس میکنم تو قفسی گیر افتادم که دور تا دورش رو غم تشکیل داده.
لحظههای زندگی حتی دیگه گذر هم نمیکنن. میمونن، یادآوری میکنن نبودنت رو، کاری میکنن به زانو دربیای، اشک بریزی، کم بیاری، و بعد ولت میکنن تو باتلاقی که برات ساختن، تا ذره ذره غرق شدنت رو شاهد باشن.
فکر میکردم زمان ترمیمکنندهست. فکر میکردم اگر یکم تحمل کنم و تعداد روزهای نبودنت بیشتر از قبل بشه شاید فراموشم بشی. شاید کمتر از قبل یادت بیوفتم.
ولی اشتباه میکردم.
زمان قاتله. آروم آروم شکنجهت میده.
زمان، خیلی نرم میاد زیر گوشت بهت میگه که اینجا میتونست باشهها، اینجا اگه بود این حرفو میزدا، اینجا بغلت میکرد، اینجا میشست باهات حرف میزد، اینجا و اینجا و اینجا.
وقتی میگن زندهست ولی روحش مرده، یعنی همین؟