تو حال ِخوشی نداشتی، عزیزم. من بالهایت را دیده بودم که بیتاب ِاوج گرفتن بودند، اما اندوه چنان در جانت ریشه دوانده بود که فرصت پرواز را از تو دریغ میکرد.
تنهایی به معنای نبودن تو نیست، تنهایی من زمانی معنا پیدا کرد که یه نگاه به زندگیم انداختم و فهمیدم با هر احتمال موجودی که فکرش و بکنم، دیگه نمیتونم تورو داشته باشم.
کیم تهیونگ
11آپریل
1991؛
نمیدانم؛ شاید پاکتی سیگار را نخبهنخ دود کردم، شاید هم خودم را به آغوش دریا سپردم.
هدایت شده از 𝖣𝖺𝗋𝗄𝖾𝗌𝗍 𝖲𝗇𝗈𝗐𝖿𝗅𝖺𝗄𝖾
- میشه دنیامو بارونی نکنی؟
+ دنیاتو؟
- اره چشمهات دنیامه. اگه یه جا باشه که توش فقط
نفس نکشم بلکه زندگی کنم، داخل کهکشان راه
شیری چشماتـه. پس دنیامو بارونی نکن.
+ تو که گفتی از بارون خوشت میاد.
- بارونی که از غمِ تو نشأت بگیره رو دوست ندارم.
+ به همین زودی از غم چشمام سیر شدی؟
- من از هر چیزی که متعلق به چشم هات باشه سیر نمیشم.
اما اون حسی که داخل چشم هات هست، باعث میشه
از خودم متنفر بشم که چرا فقط تو باید به دوشش بکشی؟
پس من به چه دردی می خورم؟ چرا حروفِ غ و میمای که
داخل چشمهات خودشو پنهان کرده و گاهی تبدیل
به بارون میشه، فقط به تو چسبیده؟ چرا با من تقسیمش
نمی کنی؟ اصلا این همه آدم بی هم و غم توی دنیا هست.
چرا خدا یکم از بارونِ تو رو به اونا نداده؟
+ ما نمیتونیم اندازه بگیریم کی بیشتر از بقیه درد میکشه.
اینو یادت رفته؟
- نه! ولی بدون تردید می تونم بگم که این همه غم لیاقت تو
نیست. نمی دونم خدا اون روزی که داستان زندگی تورو
مینوشته کافئین مصرف کرده بوده یا چی. ولی یه روز
تمامشو ازت می گیرم. ازت میگیرمش و اون روز خیلی دور
نیست.
+ اوه... و کی اینو میگه؟
- یه عزیز کرده که قراره تمام غم های دنیاشو ازش
بدزده. قول میدم.