چرا رفتی؟ هرکاری میکنم نمیتونم خودمو قانع کنم که انقدر راحت تنهام گذاشتی.
باشه، قبول دارم؛ راحت نبود. توام سر رفتنت تموم شدی.
ولی بابا، من با محلهای که تو گوشه به گوشهش باهات خاطره دارم چیکار کنم؟
لبخند میزنم، یه حرف میشنوم و میخندم. بعد یهو از اون کوچهای رد میشیم که باهم سر یهموضوعی شوخی کردیم و کلی خندیدیم. بعد همهی حال خوبم دود میشه میره رو هوا. انگار که یه سطل اب یخ روی آدمیکه بیهوش شده بریزن؛ بههوش میام. دوباره با دنیایی روبهرو میشم که نبودنت رو فریاد میزنه.
برای هزارمینبار خورد میشم.
شلیک غم.
+این حکم باهاشه -پسرته کلا
گفتوگوی عمهم و مامانم راجب من داره به جاهای باریک کشیده میشه