از بعد چهلم توانش رو نداشتم بابا.
نمیتونستم. هرکاری میکردم نمیشد که بیام. قلبم نمیزاشت.
چه بگویم؟ از کجا شروع به نوشتن کنم؟
از لحظهای که بهدنبال آرامگاهت میگشتیم یا لحظهای که میخواستم با خاکهای اطرافت خودم را غسل بدم؟
چطور بگویم بابا، تمام شدهام. همچون شمعی که در شام غریبان روشن میشود و بعد از آبشدنش دیگر زیباییای ندارد نابود شدهام.
جسمت را اینجا دفن کردیم اما روحت پرواز کرد؛ ولی من؟ من هم روحم را پیش چشمهایت جا گذاشتم و هم جسمم را.
من وجود خودم را دفن کردم.
127 روز. هر روز میشمارم. طلوعها و غروبهای نبودنت را میشمارم تا روزی برسد که دیگر دلتنگت نشوم. دیگر انقدر غمگین نباشم. ولی نمیآید پدر. غم، درد، دلتنگی؛ احساساتی مهروموم شده بر قلبماند. تا ابد با آنها در یک سلول نفس خواهم کشید.
آمدم زبان به اعتراض باز کنم، ناگهان دهانم بسته شد. آمدم ناشکری کنم، ناگهان صدایم خفه شد. آمدم بر لبهای ناامیدی بوسه بزنم، ناگهان لبهایم خونریزی کرد.
هرچه کردم تا ایمانم را به نبودنت ببازم نشد. وقتی حضور پیدا کردم در کنارت تازه فهمیدم چرا. نگذاشتی. تمام ِآن زمانها درکنارم بودی و نزاشتی.
ولی چرا فقط مرا از کافر بودن نجات میدهی؟ چرا ایمانم را تقویت نمیکنی تا انقدر آشفته نباشم؟ بیقراریهایم را چرا درمان نمیکنی؟
تنها مردی که برایش زانو زدم تو بودی. آری.
بر روی خاکهایت زانو زدم. ارادی نبود پدر.
دیدنت، آن هم در آنجا، دوباره تلخترین حقیقت ِزندگیام را بر صورتم کوباند.
همان شد که شلشدگیه پاهایم را احساس کردم. توان مقاوت نداشتم. افتادم. برای چندمینبار زمین خوردم. زخم شدم. اما درد نداشت. جسمم درد نداشت پدر. اما روحم خونریزی کرد. روحم از درون آتش گرفت.
بعضی شبها به تو فکر میکنم و لبخند میزنم؛ اما همان لبخند یک گوشه از دلم را هم درد میآورد. اینکه چقدر میخواهمت و چقدر دوری ازم.