آمدم زبان به اعتراض باز کنم، ناگهان دهانم بسته شد. آمدم ناشکری کنم، ناگهان صدایم خفه شد. آمدم بر لبهای ناامیدی بوسه بزنم، ناگهان لبهایم خونریزی کرد.
هرچه کردم تا ایمانم را به نبودنت ببازم نشد. وقتی حضور پیدا کردم در کنارت تازه فهمیدم چرا. نگذاشتی. تمام ِآن زمانها درکنارم بودی و نزاشتی.
ولی چرا فقط مرا از کافر بودن نجات میدهی؟ چرا ایمانم را تقویت نمیکنی تا انقدر آشفته نباشم؟ بیقراریهایم را چرا درمان نمیکنی؟
تنها مردی که برایش زانو زدم تو بودی. آری.
بر روی خاکهایت زانو زدم. ارادی نبود پدر.
دیدنت، آن هم در آنجا، دوباره تلخترین حقیقت ِزندگیام را بر صورتم کوباند.
همان شد که شلشدگیه پاهایم را احساس کردم. توان مقاوت نداشتم. افتادم. برای چندمینبار زمین خوردم. زخم شدم. اما درد نداشت. جسمم درد نداشت پدر. اما روحم خونریزی کرد. روحم از درون آتش گرفت.
بعضی شبها به تو فکر میکنم و لبخند میزنم؛ اما همان لبخند یک گوشه از دلم را هم درد میآورد. اینکه چقدر میخواهمت و چقدر دوری ازم.
هدایت شده از ɴᴇᴠᴇʀʟᴀɴᴅ
خدایا نمیشه که هم هوا گرم باشه هم دانشگاه امتحان بگیره هم جنوب رو بزنن هم آتش بس نقض نشه هم گل بزنیم آفساید بشه. مگه من چقدر توان دارم.