میدونی، من هر روز انتظار لحظهای رو میکشم که فراموشت کنم. ولی نمیشه.
انگار که مغزم باهام سر لج پیدا کرده باشه.
یه صبح عادی، میرم بیرون، همهچیز عادیه واقعا؛ تا اینکه گوشهام کلمهی "بابا" رو از نقطه به نقطهی شهر شکار میکنن.
قبلا هم چشمهام شاهد این حجم از پدردختری تو شهر بودن؟ چرا حسشون نمیکردم؟ هوم. تو بودی. تا وقتی داشتمت اونا اصلا به چشم نمیومدن.
من آدم آبغوره بگیری نیستم. خودتم خوب میدونی. ولی برای تو الان شدم کسی که با دیدن پدردختریها، شنیدن کلمهی بابا از زبون دختربچهها، حال دلم جوری میشه که دلم میخواد بشینم وسط همون خیابون یا کوچه و تا توان دارم اشک بریزم.
دلم میخواد داد بلند داد بزنم و بگم چرا. دلم میخواد به خدا اعتراض کنم.
میبینی منو؟ متوجهی چقدر تموم شدم؟
راستشو بگم؟ خستهم. بابا به خدا انقدر خستهم که هر روز به خدایی که تو رو ازم گرفت التماس میکنم منم خلاص کنه.
موقع رد شدن از خیابونا هیچجا رو نگاه نمیکنم تا شاید یه آدم توی این شهر پیدا شه که اونقدر حواسپرت باشه که یهو منم تموم شم.
قرصامو بهم ریخته میخورم. مجبورم بخورم. میدونی که، نمیخوام اونو اذیت کنم. بهم ریخته میموزم تا شاید برن تو بدنم و دشمنم بشن.
دیگه نسبت به خیلی چیزا بیاهمیت شدم تا شاید لااقل اونا بتونن این بدن رو از پا دربیارن.
بساط هر شبه. انقدر گریه میکنم برای نبودنت که قلبم درد میگیره. بعد برای چند دقیقه نفسمو حبس میکنم تا بهتر شه. درست مثل شبهای قبل.
کاش فقط بمیرم. واقعا کاش فقط بمیرم و همهچی تموم شه. کاش خدا با همچین چیزی امتحانم نمیکرد. انقدر خستهم برای امتحاندادن که فقط کاش بمیرم. بمیرم. بمیرم.
کاش این لجنزاری که بهش میگم زندگی هرچه زودتر تموم شه.
من رسیدم تهخط، خواستار نقطهی پایانم.