صدام زد .
گفت بیا این صندوقو ببین.رفتم جلو تا ببینم.
ببین،این عکس بچگیشه .
اینجاهم اولین بارگفت دوست دارم
این شاخ رز خشک شده رو..گذاشت درخونه
اینجاکه این همه دارم میخندم،ازپشت دوربین
ادا درورد .فندک و درورد .ولی دیگه نمیخندم .
گفتم چقدر کم یادگاری داری،خندید وگفت:
نه کم خاطرات دارم .
روشنش کرد .بیشتر از نصف صندوق خالیه
چون نصف بیشتر زندگیم بدون اون
ولی با اون گذشت. همه رو اتیش زد .
سعی کردم چیزایی که زیرلب میگه رو بفهمم :
"سگ برینه به خاطرخواهی من وقتی که
حتی خاطره ش از خودش بیشتر بود ."
خاطرات_illusion _ ویل متهم