کسی که میپنداردتمامی میوهها زمانی میرسند که توت فرنگی ،از انگور هیچ نمیداند.
گمانم دیشب ها بود .سگ کوچه پارس میکرد
قلبم را پیشش انداختم تا بخورد .یک روز است که حالا مدام ناله میکند.صدا به گوشهایم اشناست شاعرشده، شعرها میگوید .. ویل متهم
شاعری بی شعرم.
یک نفرنیست که با او بشود شعرهاخواند؟
مثل یک تکه ی سنگ ،
یک نفر نیست که با او بشود باقی ماند ؟
دربستر رود،بسی فرسودم .ازگذرکردن عمر
گذر از جوار سنگ
رودا تو کجا خواهی رفت ؟
به ته کوچه بن بست یا کاسه ی حوض؟
به بهاری که تهش ناپیداست؟
گفته بودی امید؟ نه! خزانی اینجاست .
در دلم مدت هاست .گذری کن انجا ،
گفته که نامیراست . _ویل متهم