#پارت355
به طبقه ی بالای پاساژ رفتیم انواع پوشاک بود.
جلوی یکی از مغازه ها ایستاد و به یک مانتوی پوست پیازی اشاره کرد.
–فکر کنم بهت بیاد، به نظرت چطوره؟
–رنگش خیلی نازه.
توی اتاق پرو بودم که در زد.
وقتی در را باز کردم مانتوی دیگری هم دستش بود.
نگاهی به مانتو تنم انداخت و کمی جلوتر آمد و براندازم کرد.
–چقدربهت میاد. بعد به مانتو دستش اشاره کرد و گفت:
–اینم قشنگه، می خوای امتحانش کنی؟
–چقدرمدلش قشنگه، آستینهای کلوش از جنس گیپور به رنگ مشگی، یه مانتومجلسی خیلی شیک بود.
–پرو میکنی؟
باسرجواب مثبت دادم.
روبروی اتاق پرو یک قفسه ی بزرگ لباس بودکه باعث شده بود داخل اتاق دید نداشته باشد. گرچه هیکل تنومند کمیل وقتی که جلو در می ایستاد جایی برای دید نمی گذاشت.
کمیل گفت:
–پس اونی که تنته بده من ببرم بدم بزارن تو نایلون.
مانتو را تحویلش دادم و رفت و بعد از چند دقیقه آمد.
وقتی مانتو جدید را تنم دید لبخند زد.
–خوش هیکلی همینه دیگه هرچی می پوشی قالب تنته.
از تعریفش لبهایم کش آمد و عمیق نگاهش کردم. با آن پیراهن چهارخانهی سفید یاسی که به تنش نشسته بود خیلی خواستنی شده بود.
جلو آمد و کمی خم شد تا کمربند تزیینی مانتوام را درست کند. عطرش مستم کرد. دستم را روی ته ریشش کشیدم و دیگر نتوانستم این همه دلبریاش راتاب بیاورم وبوسه ایی روی گردنش کاشتم وگفتم:
–آقای رئیس زحمت نکشید. خودم میبندم.
سرش را بالا آورد و دوباره لبش را خیلی بامزه گاز گرفت.
–خانم، ملاحظه کن، فکر این دل منم باش.
خندیدم.
–خب تقصیرخودته، وقتی اینقدر دلبری می کنی...
–دارم اینودرست می کنم دیگه.
–آخه از کی تا حالا رئیس لباس کارمندش رو درست می کنه؟
خندید. من هم لپش را کشیدم.
کلا از کارش منصرف شد و گفت:
–«لا إله إلّا اللّه» امروز قصد جونم رو کردی دختر؟
کمی عقب رفت و نگاهم کرد.
–بده ببرم، تا من اینارو حساب کنم، بپوش بیا.
–چشم رئیس. شما در رو ببند.
نوچی کرد و رفت.
وقتی به مغازه ی روسری فروشی رسیدیم، ایستاد.
–یه روسریام بخر که با اون مانتوت ست بشه.
این روی کمیل را تا حالا ندیده بودم، اصلاحدس هم نمی توانستم بزنم که اینقدرخوش سلیقه و لطیف باشد ودرمسائل جزیی هم حواس جمع باشد.
–چی شده؟ چرا ماتت برده؟
سرم را به بازویش تکیه دادم و دستش را گرفتن.
–رئیس خیلی باحالی.
دوباره لبش را گاز گرفت.
–عزیزم، بهتره یه نگاهی به اطرافت بندازی.
خندیدم و صاف ایستادم.
–یه بار دیگه بگی رئیس توبیخت می کنما.
–آخه رئیس تو که اون لبت رو کَندی اینقدر گاز گرفتی. خب چیکار کنم کلا یه مدل دیگه شدی، شاخ درآوردم خب.
–من ازاولشم همین مدلی بودم. جنابعالی با چشم بصیرت نگاه نمی کردی.
–رئیس حداقل اجازه بده اینو واسه شقایق تعریف کنم.
با چشمهای گرد شده نگاهم کرد:
–عه! تو چرا اینطوری شدی؟ چرا میخوای حتما یه چیزی برای اون تعریف کنی؟
– میخوام بدونه تو اونقدرها هم عصا قورت داده نیستی.
به ویترین خیره شد.
–راحیل بزار اون هر جور دوست داره فکر کنه. من واقعا نمیفهمم چرا آدما مدام میخوان به دیگران دو چیز رو ثابت کنن. یه عده میخوان ثابت کنن خیلی بدبختن، یه عده هم میخوان ثابت کنن که خیلی داره بهشون خوش میگذره و همه چی خوبه.
لبخند زدم.
–اینارو گفتی یاد عکسهای پروفایلا افتادم. راست میگیا... چه کاریه بهش بگم.
–اصلا همون شبکههای مجازی دیگه از همه بدتره. کلا بعضیها خیلی برون ریزن. میخوان کل دنیا از ریز زندگشون خبر داشتهباشن. نرمال نیستن.
–نهبابا از ذوقه زیاده. مثل الان که من از کارای تو ذوق کردم.
خندید.
–یعنی طرف میره رستوران عکسش رو میزاره از ذوقشه؟ تا حالا رستوران نرفته؟
خندهام گرفت.
–حالا به هر دلیلی عکس انداخته چرا میخواد کل دنیا ببینن؟
به چشمهایم زل زد.
–اونا هم اول از همین به شقایق بگمها شروع کردن ها.
–بله استاد. کاملا منظورتون رو متوجه شدم. چشم لام تا کام چیزی نمیگم.
دستم را گرفت و یک روسری که گلهای صورتی داشت نشانم داد.
–فکر می کنی اون می خوره به مانتوت؟
گفتم:
–خوبه.
روسری را خریدیم و از مغازه خارج شدیم.
صدای زنگ تلفنش باعث شد کمی از من فاصله بگیرد.
خیلی مرموز وآرام حرف میزد جوری که من متوجه نشوم.
طرفی که پشت خط بود انگار صدایش را نمیشنید چون فاصلهاش را از من بیشتر کرد و گفت:
–دیگه چقدر بلند حرف بزنم.
کارش نگرانم کرد وباعث شد مدام بادندان پوست لبم را بکنم.
بالاخره تلفن مرموزش تمام شد وسوارماشین شد.
اما بلافاصله دوباره گوشیاش زنگ خورد نگاهی به صفحه ی گوشیاش انداخت و دوباره پیاده شد و از ماشین که فاصله گرفت تماس را وصل کرد و چندجمله ایی حرف زد و فوری برگشت.
همین که نشست پشت فرمان نگران نگاهش کردم. نگاهش که به صورتم افتاد گفت:
–ببخشید واجب بود باید جواب می دادم. بعد نگاهی به لبهایم که هنوز هم از استرس پوستشان را می کندم انداخت.
اخم مصنوعی کرد و با موبایلش آرام ضربهایی بر روی لبم زد.
– واگیر داره؟ ولش کن.
@Wi
#پارت356
–تلفنات نگرانم کرده.
خیلی خونسرد گفت:
–نگران چرا، زهرا بود، یه سوال کرد جوابش رو دادم.
ماشین را روشن کرد و راه افتادیم.
بعد از این که نمازمان را در مسجد خواندیم، پیشنهاد داد کمی قدم بزنیم.
احساس کردم کمی استرس دارد.
پیامکی برایش آمد و فوری جواب داد.
مشکوک نگاهش کردم ودستم را دور بازویش انداختم.
–کمیل.
باذوق نگاهم کرد.
–جانم حوری من.
–من حالم بده. نگاهش رنگ نگرانی گرفت و ایستاد.
–چرا؟ فشارت افتاده؟
–نه، از این کارهای تو استرس گرفتم.
–چه کاری؟
–همین یواشکی گوشی جواب دادنات، نکنه دوباره کسی مزاحم...
حرفم رابرید.
–نه، اصلا. باور کن زهرا بود. یه مسئلهی خانوادگی بود که حل شد. اصلا چیز مهمی نبود. الانم پیامکی یه سوالی کرد که منم جوابش رو دادم.
پشت چشمی برایش نازک کردم.
–شما مسائل خانوادگیتون رو پیامکی با جواب دادن یه سوال حل می کنید؟
خندید و دستم را محکم گرفت.
–راحیل باور کن اصلا مسئلهی نگران کننده ایی نیست. اصلا رفتیم خونه خودت باهاش حرف بزن، برات توضیح میده.
–خب تو توضیح بده. اصلا چی شده که زهرا خانم امروز اینقدر سوال داره؟
مکثی کرد و دستم را به طرف ماشین کشید.
–فقط تو الان بیا بریم، هوا سرده یخ کردی.
ناراضی سوار ماشین شدم.
ماشین را راه انداخت و دستم را گرفت.
–آخ آخ یخ کردی خب سردت بود می گفتی قدم نمی زدیم.
دلخور سرم را برگرداندم و او خندید.
–نکن راحیل، بعدا پشیمون میشیا.
باتعجب نگاهش کردم، نگاهم نمی کرد. زل زده بود به خیابان و سکوت بینمان را کش می داد.
ماه اسفندبود و خیابانها شلوغ بودند.
هنوز کمی تا خانه مانده بود که تلفنش دوباره زنگ خورد.
با استرس نگاهش کردم.
نوچی کرد.
–ای بابا راحیل.
تلفنش را به طرفم گرفت، اسم زهرا را دیدم.
–بگیرخودت جواب بده.
گوشی را به طرفش هل دادم.
ولی او اصرار داشت که خودم جواب بدهم تا خیالم راحت شود. آیکن سبز را متصل کردو گوشی را روی گوشم گذاشت.
–الو داداش.
با تردید سلام کردم.
–عه سلام راحیل جان. عزیزم خوبی؟ زنگ زدم بپرسم کی می رسید؟
–ما فکر کنم تا ده دقیقه ی دیگه.
–باشه عزیزم، کاری نداری؟ بعد هم فوری قطع کرد. کمیل لبخند پیروزمندانهایی روی لبش بود.
سوالی نگاهش کردم. ولی او سعی می کرد خودش را در کوچه های چپ و چوله
گم کند.
آنقدر نگاهش کردم که بالاخره برگشت وبا مهربانی گفت:
–عزیزم، خودت که بازهرا صحبت کردی دیگه چیه؟
جوابی ندادم، ولی چشم هم از او برنداشتم.
خندید.
–نوچ، نوچ، مردم به چه بهانه هایی آدم رو دید میزنن.
حرفش لبخند به لبم آورد. جلوی در خانه پارک کرد و کلید را انداخت و در را باز کرد. من جلوتر وارد حیاط شدم. در را بست و پرسید:
–کجا؟
دستم را گرفت و به طرف خودش کشید.
–الان دلخوری که جلو جلو میری؟
–نه. چراباید دلخور باشم.
–پس بخند.
–مگه دیوانه ام خود به خود بخندم.
–همین که من با این هیکل دارم بهت التماس می کنم خنده داره دیگه.
از حرفش خندهام گرفت ولی خودم را کنترل کردم و جدی گفتم:
–اصلن هم خنده نداره.
ناگهان یک دستش را زیر زانوهایم ودست دیگرش را زیرسرم بُرد و بلندم کرد.
–اگه نخندی همینجوری میریم داخل خونه.
ازترسم گردنش را محکم چسبیدم تا نیوفتم.
–باشه، باشه می خندم، بزارم زمین.
همانطور که می خندید آرام رهایم کرد و من فوری به طرف در آپارتمان رفتم.
همین که دستم روی زنگ رفت خودش را به من رساند ونفس نفس زنان لباسش رامرتب کرد و گفت:
صبرکن باهم بریم.
چند ثانیه بعداز زنگ زدن در باز شد. کمیل دستش را پشت کمرم گذاشت و به داخل هدایتم کرد.
همین که وارد شدم با دیدن صحنه ی روبرویم خشکم زد.
✍#بهقلملیلافتحیپور
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@witness
تو که آمدی دلم صید تو شد
يا که من عاشق صیاد شدم.. 😭
تولدت مبارک رفیق آسمونی🙃
شهید مدافع حرم حمید سیاه کالی مرادی
🕊 @Witness ☘
💔
راه افتاد به دختر یکی از شهدا سر بزند...
پابرهنه.
تا برایش کفش ببرند، رسیده بود.
#سردار_دلها
#شهید_سپهبد_قاسم_سلیمانی
@Witness
💔
نازم
به چـشمِ یار
که تــیــرِ نگاه را
بیجا هدر نکرد و به قلبم نشانه زد
#پاسـدار_مدافع_حرم
#شهـید #حامد_بافنده
@Witness
4_5992172920649024576.ogg
198.6K
.
+ یـآدتبـاشهـ
_ یـادم هسـت (:
#همسرشهیدحمیدسیاهڪالۍ
/ʝסíꪀ➘
|❥ @banoeirani
ذکر امروز 😍👇
و توکلت علی الله
تعداد ذکر هاتون رو به آیدی زیر بفرستید
@fati4p
ثوابش رو امروز به شهید سیاهکالی تقدیم میشه 🤚😌
تا ساعت ۱۰ وقت دارین 💛 بعد ساعت ۱۰ تعداد کل ذکر ها رو به گروه میفرستم