من رو برگردونین به پاییز۱۴۰۴
من رو برگردونین به اون موقع که تو مدرسه کتاب میبردم منو برگردونین به اون کاپوچینوهای بوفه که تریاک داشتن به نودل خوردنام با محیا و نشستن سر اون نیمکت خودمون که یه خورده از درختی که سرشه هم رنگ شده منو برگردونین به زنگای زیست خانوم رحیمی و ازمایشگاه رفتنای خانوم قمر و غزل خوانی های اول کلاس خسروی منو برگردونین به اون نمازخونه رفتنای قبل امتحانا و مرور کردن منو برگردونین به اون درس نخوندنا تو کتابخونه ی مدرسه منو برگردونین به نشستن توی کلاس و خوندن اهنگ "تو زدی منو پس هی" منو برگردونین به اون وایبی که کانون میداد منو برگردونین به اون استایلا منو برگردونین به عروسی عموم و فامیلای پایه ام و اون دزفولی که رفتیم و اون بندری ساعت ۳شب توی ساحلی. به اون موقع که مجموعه هردو درنهایت میمیرند میخوندم
منو برگردونین به گذشتهه
وای بعد اسدی گفت بزن نمرتو بگه
۱۰۰ دیدم اونم ذوق کرد
دستشو خواست مشت کنه ولی من دست دادم