مَحفآ؛
ببین من از دازای چیزی نخوندم و تا الان سعادت خوندنشو نداشتم ولی خیلی دلم میخواد بخونم . پس نمیتونم
منم به دلایلی نخوندم ولی واقعاً تو لیستمه
ولی این دیالوگ برای دازای اوساموی انیمه و از کافکا اساگیریه
مَحفآ؛
یه اقایی دیشب یچیزی گفت گفت الان که امیدا کور شده سعی کنین شما امید بقیه باشین
گاهی احساس میکنم ساخته شدم تا کارهایی رو برای بقیه انجام بدم و اتفاقایی رو براشون رقم بزنم که دوست داشتم یکی برای خودم انجام بده:)
خب اره احساس کردن گاهی وقتا سخته
منم خودم بعضی اوقات میخوام که هیچ احساسی نداشته باشم.ولی اگه من اون احساس بد رو نداشتم باشم احساس خوبم ندارم. و اگه جفتشو نداشته باشم من با یه دیوار چه فرقی میکنم؟
هدایت شده از ' تقدیمی '
پروندهٔ #M-۴۰۴
https://eitaa.com/Woderland2026
نام پرونده: گردوغباری که حرکت میکرد
محل کشف: در یک صندوقچهی کهنه، با قفلی که از داخل بسته شده بود
داستان:
تمام چیزهای این پرونده قدیمی هستند، اما انگار همین دیروز جا گذاشته شدهاند. راوی مینویسد: «چیزهای قدیمی فراموش نمیکنند. فقط منتظر میمانند تا کسی بیاید و آنها را به یاد بیاورد... و بعد، دیگر نرود.» صفحهی آخر: «منتظرت بودم.»