هدایت شده از _چرخ دنده ها_
همیشه همه چیز داشته ام و همین باعث میشد بر قلبم درد ها پا بکوبند اما چرا وقتی ناخواسته ناله ای سر دادم با پوزخند هایی رو به رو شدم ؟ و نادیده گرفتن هایی که باعث شد عمق تنهایی بشریت را احساس کنم.
هدایت شده از _چرخ دنده ها_
اینکه همه چیز پیچیده شده در سیاست ها و قانون و قدرت است حالم را به هم میزند . چرا فقط حقایق را به یکدیگر نمیگویند ؟ از تغییر میترسند ؟ از این میترسند که درونشان آشکار شود؟ میدانید همین ها بیش از همه درون خود را نشان می دهند . باید از همانی ترسید که در چیز های کوچک کاملا صادق است اما هیچ کس عمیقأ او را نمی شناسند .
هدایت شده از _چرخ دنده ها_
به آنها که در کودکی میمیرند حسودی ام میشود .
_ریونوسوکه آکوتاگاوا
هدایت شده از _چرخ دنده ها_
دلم به حال خدایان که نمیتوانند خودکشی کنند میسوزد.
_ریونوسوکه آکوتاگاوا
هدایت شده از 人間失格
اینطور نیست که کامل در خشونت غرق شده باشم یا که در مقابل او بوده در پاکی تطهیر شده باشم ، اگر لازم بود شخصی را میکشم یا که دیگری را نجات میدهم ؛ گویی فرقی میان این دو وجود ندارد.
هدایت شده از 人間失格
همان جهان همیشگی. کی بیدار میشوید ؟ واقعا چیز با ارزشی وجود ندارد . باید واقعا بلند شوم ؟ برای چه؟ تظاهر جلوی آن مردم حوصله سر بر و حال بر هم زن؟ باید خرج خود را در آورم ؟ مسخره است. این شد دلیلی برای آن همه جان کندن و ارتباط اجتماعی- که واقعا طاقت فرساست ؟ اما باز بلند میشوم . کاری که ندارم کلنجار رفتن با خود هم چیزی را حل نمیکند . حالا هرچقدر هم میخواهم سعی کنم به چیزی با ارزش برسم . نگاهی به بیرون می اندازم . ص ص صبر کن . این همان جهانی نیست که در آن می زیستم . جای آن مردم شاد با لبخند های ساختگی . اما الان نه . وقتی به آن پایین نگاه میکنم انسان هایی، نه انسان نیستند . هیولا ؟ چگونه باید در این جهان سالم بمانم ؟ ترسناک است . چشم هایش درشت شده ، دستم میلرزد و سرم با قدرتی درد میکند گویی با طبل بر رویش میکوبند . اما دستم را محکم فشار میدهم :« مگه این همون جهانی نیست که میخواستی؟» پوزخند میزنم . «درسته ، درسته» این دقیقا همان چیزی بود که از جهان میخواستم اما قدری باور نا پذیر بود که هرگز فکر نمیکردم اتفاق بیافتد . از پنجره نگاهی به پایین می اندازم . هیولایی آین پایین تلو الو خوران در مسیری در حال حرکت است . انگار این انسان ها هستند که تبدیل به هیولا شده اند. نگاهش به من می افتد و من هم تمام بدنم شروع به لرزیدن میکند اما کنجکاوی سیری ناپذیرم مانع از آن میشود که گوشه ای پنهان شوم . بال های هیولا در می آید . بال ؟ باید به دنبال سلاحی برای نجات خود باشم.
هدایت شده از _چرخ دنده ها_
مرگ هر روز به سوی افراد کشیده میشود اما خودشان خبر ندارند . راستش مرگ چیزی از روند زندگی است . همه مردم فکر میکنند که مرگ یعنی پایان یا یک اتفاق غیر منتظره اما در واقع با زندگی فرقی ندارد . مسخره ترین کار همین است که بخواهی آن را در برابر زندگی بگیری . اما چرا آنقدر شیرین به نظر می آید ؟ زندگی از آن کششی بی بهره است که مرگ بسیار دارد . زندگی کردن دلیل و هدف میخواهد در این این صورت بی معنی خواهد بود و چقدر بی چاره اند آنهایی که در جست و جوی این هدف میمیرند ، همان ها که احتمالا جزوشان به حساب بیایم . اما در برابر مرگ به دلیل نیاز ندارد .
هدایت شده از _چرخ دنده ها_
گناه کدام یک بیشتر است ؟ آن که دیگران را با چاقو و تفنگ میکشد یا آن که با اعمال و کلماتش مردم را میکشد و نه تنها کسی با این موضوع مشکلی ندارد بلکه آن فرد هم بعد از آن به زندگی ادامه میدهد در حالی که شخصی مدت ها پیش آن را کشته است . بگذارید سوال را ساده کنم: گناه فردی که مردم را میکشد بیشتر است یا آنکه عذابش میدهد و بعد میکشد؟ یا.... میکشد و مدت ها بعد به خاک میسپرد؟