دخترمدرسهای.
خیلی شلوغه خب کمک
واسه ما یه بار رفتیم مختلط بود پلیس اومد فکر کردن پارتیه دیدن نیست رفتن
هدایت شده از ₐ cᵤₚ ₒf cₒffₑₑ ☕
13 ژوئن است...امروز برایم بسیار درد آور است. به خصوص صحبت کردن در مورد آن...روز غمگینی است.اینطور نیست؟
سالگرد مرگ مردی که جهان را بیش از حد عمیق دید.عمیق تر از هر انسانی که تا کنون در عمرم با آنها آشنا شده ام.
میگویند انسان باید به زندگی چنگ بزند، امید داشته باشد،تسلیم نشود و به زندگی کردن ادامه دهد.اما آیا به راستی زنده ماندن مهمتر است یا زندگی کردن به معنای واقعی اش؟
نیک میدانم که زندگی چقدر ارزشمند می تواند باشد. نفس کشیدن و حتی اندک لحظات خوش سپری شده با کسانی که دوستشان داریم.با این حال از آن پوچی عمیق که روح آدمی را در برمیگیرد نیز،آگاه هستم. میل شدید به یافتن معنای زندگی و لذت بردن از آن،تلاش برای اندکی موفقیت که بتواند به انسان آرامش ببخشد،همه ی اینها آرزوهای ساده ی انسان هستند.با این حال اگر احساساتت انقدر عمیق باشند که از اطرافت،محیط و جهان آگاه باشی،آن پوچی تو را در خلأ خویش میبلعد.پشت همه خوشی و لبخند هایت دردی انکارنشدنی است.آن سوال تکراری «حالا که چه؟» وجودت را در برمیگیرد. همین موضوع است که باعث آن حس تفاوت شدیدت با دیگر انسان ها می گردد؛و اینگونه است که از اجتماع فاصله میگیری. ارتباط گرفتن برایت راحت اما دردآور است.جگرت را میسوزاند.اگر خودت باشی تنها تو را «فریبکار» یا نهایت «عجیب» بنامند.پس نقاب را برداشته و به صورتت میزنی. چقدر بی نقص به نظر میرسی.زیبا،باهوش،موفق.اما نیک میدانی پشت هر لبخند، اندوهی پنهان نقش بسته است.هرکس نسخه متفاوتی از تو در ذهنش دارد،حتی خودت هم نمیدانی کدام یک از آن نسخه ها خود واقعیت است.
حتی من نیز نمیدانم در آخرین لحظات چه در سر داشت.شاید هیچ. شاید خستهتر از آن بود که حتی به مرگ فکر کند.تنها آرامش،لحظه ای آرامش. جایی برای تعلق داشتن.درست است. مکانی برای تعلق داشتن ساده ترین خواسته انسان است. گاه تصور میکنم که او نیز مانند بسیاری از ما، تنها آرزو داشت کسی حقیقت درونش را ببیند؛ نه نقابی که بر چهره داشت.او نیز مکانی می خواست که بتواند در آن تعلق داشته باشد.اما در این دنیا...آن را نیافت.
عجیب است.
سالها از رفتنش میگذرد، اما با هیچکدام از انسان های اطرافم به اندازه او ارتباط نیافتم.این دازای اوسامو بود که در نقطه عطف زندگی ام،بخش پنهان گشته وجودم را به من بازگرداند. و من آن را در آغوش می کشم. مانند پرنده ای زخمی در پارچه پیچیده شده.
شاید به همین دلیل است که مرگ برخی انسانها پایان نیست.نوشته ها،حرف ها و کارهای انسان باقی می ماند. و شاید روزی ،سال ها بعد تکیه گاه نوجوانی تنها شوند. او را در آغوش بکشند.درست مانند پدری مهربان او را در آغوش گرم خود می کشند.
گاهی به این می اندیشم که اگر روزی او را میدیدم، چه به او می گفتم. بارها و بارها به آن فکر کردهام. حتی هنوز هم به نتیجه ای نرسیدهام. شاید هم اصلاً قرار نیست به نتیجه ای برسم.
با این حال،فکر میکنم بالاخره کلماتش را پیدا کردهام… یا حداقل چیزی شبیه به آن را.
«ازت ممنونم که به این دنیا آمدی. شاید گفتن این جمله در نگاه اول بیمعنا و مسخره به نظر آید، هرچه نباشد وقتی این را میگویم دیگر تو در این دنیا وجود نداری که سخنان عاجزانه من را بشنوی. اما با این حال… نمیتوانم ناگفته رهایشان کنم.
زندگیات بیمعنا نبود، حتی اگر خودت بارها به پوچی رسیده باشی. نوشتههایت، برای من بخش عمیقی از وجودم را ساختند و من را مانند پرنده ای زخمی در لابهلای خود پناه دادند.
اما هنوز چیزی هست که جوابش را نمی دانم، شاید هم هیچوقت آن را نفهمم.
آیا بالاخره جایی را پیدا کردی که در آن احساس تعلق کنی؟...»
-My writings