آقای لاریجانی، آقای پزشکیان، آقای اژهای، آقای عراقچی، آقای زاکانی و... و... و... قوت قلب بودید برایمان. خدا حفظتان کند !
•| مَلْجَأ |•
کتاب را بستم و با لبخند گفتم + آینده روشنه؛ میدونی چرا؟ خندهی دندان نمایی کرد و گفت : _ امیدآفری
اگه چند روز دیگه این خستگیها رو تحمل کنیم، میدان رو خیابان رو شلوغ نگه داریم باور کنید پیروزی بزرگی نصیبمون میشه .. از خودم نمیگم؛ سنتهای الهی اینو میگه :)
•| مَلْجَأ |•
موج سیونهمِ عملیات وعدهی صادقِ۴
موجِ پنجاهویکمِ عملیات وعدهی صادقِ۴
ولی هیچ وقت فکرشو نمیکردم همکلاسیِ دبیرستانم، امروز همسرِ شهید بشه .. کِی انقدر بزرگ شدیم ما؟
•| مَلْجَأ |•
شرحِ این آتشِ جانسوز، نگفتن تا کی؟
سوختم! سوختم! این راز نهفتن تا کی؟
دیروز محمدحسین کتاب نگارشش رو آورده بود و کلمات رو دونه به دونه میخوند و بعد از هر کلمه با چشمای مشتاقش نگام میکرد و منم با ذوق تشویقش میکردم. به خط هفتم که رسید روی یه جمله مکث کرد. یه نگاه به مامانش که مشغول جمع و جور کردن کتاباش و بساط تدریس بود کرد و تو گوشم گفت :
_ اینو الآن مامی یاد داده بود آ ! میشه بهم لو بدی؟
خندیدم به ادبیاتِ پسربچهی شیش سالهی مقابلم و آروم گفتم :
+ آره لو میدم ولی اول خودت یه دور بخون نتونستی با هم میخونیم.
شروعِ کلمهی اول براش سخت بود داشت حرف اول رو با شک زمزمه میکرد که گفتم:
+ آفرین همینه؛ بقیهش چی میشه؟
کلمه به کلمه جمله رو خوند و تهش گفت :
_ درست خوندم خالهجونی؟
با ذوق به روش لبخند زدم و گفتم :
+ درست خوندی، بدونِ اینکه بهت لو بدم.
دستاشو به هم زد و گفت :
_ آخجون باسَباد شدم !.
داشتم به این فکر میکردم که آدمها نیاز دارند بدونند کسی هست که کمکشون میکنه. همینکه خیالشون راحت باشه، اراده میگیرند.
پ.ن : بمونه اینجا به یادگار