امروز چه کاغذهای مذاکره و چه کالکهای نقشههای جنگی برای من یکی است... هم جانم را آمادهام تقدیم کنم و هم آبرویم را؛ هم حاضریم خون بدهیم و هم حاضریم خون دل بخوریم...
[ محمدباقر قالیباف ]
آنقدر نام سرداران شهیدمان را میگویم، آنقدر نام شهدایمان را میگویم آنقدر دفتر تاریخ را از نام امام شهیدم پر میکنم تا هزاران سال بعد تمام مردم آن دوران واو به واوِ اتفاقات امروز و این روزها را به خاطر داشته باشند. آنقدر میگویم از شهدایمان، از رشادتهای مردانِ خدا، از بعثتِ ملت، آنقدر میگویم از این روزها که هالهی نور قلبهایمان را محافظت کرده، آنقدر از این روزها میگویم تا حجمِ اوراقِ کتابِ تاریخ مانع از بستن جلدش شود.
پلکی بزن از پلکِ تو الهام بگیرم
تا کاسهِ تنبور و سه تاری بتراشم
- حامد عسگری -
دَر اگر بر تو ببندد
مرو وُ
صبر کن آنجا ؛
ز پسِ صبر تو را او
به سر صدر نشانَد !
وَ اگر . .
بر تو ببندد
همه ره ها و گذر ها
رهِ پنهان بنماید
که کس آن راه نداند .
هوای خانه که سرد شد، گوشی به دست برخاستم و پنجره را بستم. یکلحظه نگاهم به آسمان افتاد. مغربهنگامِ سورمهایِ دلنشینم، صدای باران میآمد و بوی باران. دلم پر کشید برای وقتی که در تراس بایستم و غزلیات حافظ را تورق کنم و چای بنوشم، ترجیحا چای بِه. اما اسلاید های در گوشی را از نظر گذراندم و از خیر ایستادن در هوای بارانی گذشتم. صادقانه بگویم؛ بر دلم ماند، نباید می ماند. زندگی همین است. خوشیهای لحظه ای، جستجوی حالخوب در لحظههای معمولی. من که از دست دادم، اما شما موقعیتهای مشابه را از دست ندهید.
•| مَلْجَأ |•
هوای خانه که سرد شد، گوشی به دست برخاستم و پنجره را بستم. یکلحظه نگاهم به آسمان افتاد. مغربهنگامِ
اون رویِ پیگیرِ شخصیتم به دقایقِ آخرِ هوای بارونیِ بهار رسید و با لبخند گفت من آدمِ از دست دادن نیستم.
همش تو ذهنم پخش میشه طنینِ گرم و گیرای امام خامنهایِ شهید : اللّهُمَّ اَلحِقني بِالصّالِحین
گالریِ گوشی جای عجیبیه. با هر عکس به اون دوره سفر کردم. احساس خستگی میکنم، انگار که از یه سفرِ طولانی برگشته باشم ..