•| مَلْجَأ |•
زُلفِ خاتونِ ظفر، شیفتهی پرچمِ توست دیدهی فتحِ ابَد ، عاشقِ جولانِ تو باد !
دلم میخواد این بیت رو با خط شکسته نستعلیق و جوهر سُرمهای بنویسیم روی کاهیِ کاغذ، قابش کنم و با خودم ببرم تجمع :)
یادم باشه بیام براتون یه حقیقتِ کمتر شنیده شده یا شاید اصلا شنیده نشده از جنگ های صلیبی بگم.
این یه فقره رو اگه یادمرفت یادم بندازید
خدایا تو شاهد باش ما همه تلاشمون رو کردیم. طراحی و برنامه ریزی کردیم، شناسایی کردیم، شببیداری کشیدیم؛ اما پیروزی با توئه .
+ مناجاتِ شهید حسن باقری در شب عملیات فتح المبین
بهم ثابت شده که هیچوقت کاری نکنم تا حسرتِ چیزی به دل بقیه بمونه. نه حتی خودخواسته آ؛ کاملا ناخودآگاه. آدم باید خیلی حواسش به بقیه و حسرتهاشون باشه، وقتی کل اخلاق تو دو کلمه خلاصه میشه مرنج و مرنجان . و خب همیشه از خدا باید مدد خواست .
هربار که میرفتند شهربازی دلش میرفت برای استخر توپ. کودکانه پا بر زمین میکوبید با آن کفشهای صدادارش، انگشتِ سبابهی دست پدر را در مشت کوچکش میگرفت و میکشیدش به آن سمت. مادر لبخند میزد به ذوق دخترکش و همراه هم میرفتند تا بلیت را تهیه کنند و چند دقیقه بعد در آغوش مادر وارد محیط داخلی شود. پدر خم میشود و آرام کفش های صورتیِ دخترکش را در میآورد و در دست نگه میدارد. مادر خم میشود و آهسته او را در استخر توپ میگذارد. کودکی ملیح و خندان جلو میآید و توپ ها را سمت دخترک هل میدهد. چند دقیقه بعد صدای خنده های پر ذوقش در میان خنده های کودکان میپیچد. میدود و میخندد و توپ ها را به این سو و آن سو میفرستد. مادر شانه به شانه پدر ایستاده و دخترکش را تماشا میکند، موهای فرفریِ خرگوشی بسته شدهاش را، چشمهای خندان و برگشته مژگانش را، سیبِ چانهاش را و انگشت های کوچکش که سماجتگونه میخواهد توپهایی که در دستش جا نمیشود را در یک دست بگیرد. دخترک رنگ مورد علاقهاش را که از میان انبوه توپها مییابد، میخندد و دندان های شیریِ تازه درآمدهاش را به رخ میکشد، عجولانه قدم برمیدارد و با ذوقی که تازه اسم رنگها را آموخته رو به مادر میگوید: ژَرت(زرد)!
همان لحظه توپی زیر پایش میرود و سُر میخورد، میانتوپ ها گم میشود و پدر سراسیمه جلو میرود. دست میبَرد میان توپها تا دست دخترکش را بگیرد و بلندش کند. در یک دستش کفشهای صورتیِ کوچکش هست و دست دیگرش به دنبال دخترک توپ های رنگی را پس میزند. پدر کفش های صورتی خاکی شدهی دخترک در دستش هست و میان آوارها میچرخد به دنبال نشانی از او. شانههایش میلرزد و خاک ها را پس میزند. شاید مثل آن شب یک متر آن طرف تر پیدایش کند در حالی که میان توپهای رنگی نشسته و بالاخره دستش به توپِ زردرنگ رسیده. پدر آوار ها را پس میزند، خاک ها را پس میزند، سنگ ها را جابه جا میکند، میان آوارها با گامهایی سست قدم میزند و ناباور دخترکش را صدا میکند. صدای خنده هایش نمی آید ...
پ.ن : تصوراتِ ذهنی که جنگ را دیده و لمس کرده.