این روزها که غزلیات میخونم همش از صبر میگه و نور .. کاش میشد به قرن هشت سفر کنم و از خود جناب حافظ بپرسم علت چیست؟
+ آره همین ده دقیقه پیش صدای جنگنده شنیدم.
_ کجا؟ مطمئنی؟ اینجا؟ جنگنده؟
+ آره بابا دیگه فرق صدای جنگنده و پهباد رو ندونم که هیچی دیگه.
و خودکارم را روی جزوه میکشم و بقیهی مباحث تدریس استاد را مینویسم.
پ.ن: حتی وسط جنگ هم کلاسای قطب علومِ انسانی تعطیل نمیشه -.-
به استاد میگیم مقاله نوشتن سخته فکر نکنیم هیچ وقت بتونیم تنها مقاله بنویسیم، باید همیشه با یه استاد بنویسیم انگار.
میگه: اولی رو که بنویسی دومی راحته، مثل کربلا رفتن. مثلا من بار اول راه بلد نبودم میگفتم با یکی برم اون بلد بشه از کجا بریم ولی الآن خودم یه سفرِ چندروزه تنها میرم کربلا و برمیگردم.
بله؛ همون استاد منظورمه که یه بار تو همین ملجأ از "صلیاللهعلیکیااباعبداللهعلیهالسلام" نوشتناشون روی تخته گفته بودم.