دسته دسته یاسِ پرپر شده را میان جمعیت میریخت، عطر یاس میآمد، دانههای تسبیح پیشِ چشمم لغزید و میان جمعیت گم شد، عطرِ یاس میآمد، مداح خسته و شکسته شکسته میگفت از اسبی که زد به دل لشکر، دستها بالا میرفت، پایین میآمد، اما نه چون آن عاشورای شصت و یک هجری با شمشیر، که از شدت اندوه بر سر میزدند، عطر یاس میآمد، جمعیت بلند بلند گریه میکرد تا صدای هلهله و خندهی لشکرِ یزید به گوش نرسد، عطر یاس میآمد، عطرِ چادرِ مادر، عطرِ دستارِ بسته به پیشانیِ علیِ اکبر ...
داریم آرام آرام به زمزمهی نوحهی "دامن کشان رفتی دلم زیر و رو شد" نزدیک میشویم. آخر میدانی؛ از نُهِ اسفند تا به حال تمام اشکهایم برای این نوحه را نگه داشتهام تا شب تاسوعا یک دلِ سیر بگریم ...
هدایت شده از مُرتاح
ای چشمها، میدانید او را کشتند در حالی که تشنه بود؟ درحالی که غریب بود و تنها؟ درحالی که گلهایش پرپر شدند؟
برخیها هم اینطوری اند که میگن حیف که وحدت ملی به هم میخوره وگرنه میگفتم فلان. خب شما که هرچی دلت خواست گفتی، دیگه اون حیفِ اول چی بود؟ :)
•| مَلْجَأ |•
برخیها هم اینطوری اند که میگن حیف که وحدت ملی به هم میخوره وگرنه میگفتم فلان. خب شما که هرچی دلت خ
حیف وقتی بود که برای خوندن اون پست گذاشتم. واقعا وقتایی که سرِ کانالگردی میزاریم، سرِ کانالگردانی میزاریم، حیفه. قدر وقتمون رو بدونیم اگر حس میکنید ملجأ داره وقتتون رو میگیره، یادداشتهاش مفید نیست براتون، نبینید یا هرچند روز و هرچند هفته یکبار سر بزنید. علیرغم اینکه سه ماه تمام دلتنگِ بازدیدهای پستها و بازخوردهای در ناشناس بودم ولی وقتتون ارزشمند تره.
بل احیاء عند ربهم یرزقون اند، یعنی صدای ما را میشنوند، با ما سخن میگویند، گره به دستشان باز میشود. این ها را گفتم تا با رهبر شهیدم مثل آن کودکِ دلسوخته بگویم: آقا کربلا میخوام :)