باید الان در مهمانخانه دستمال بر شیشه های رنگی میکشیدم و عود روشن میکردم و ۲۷ استکان چای در سینی نقرهای میچیدم. شاید باید کنار ساره مینشستم و با قاشقِ روغنی نقش و نگار بر حلوای عربی میانداختم و با خلال پسته و بادام به تزئیناتم پایان میدادم. یا دست کم باید طبق نذر هرساله گلسرهای قفاییرنگ را کادوپیج میکردم و انتهای مراسم به دخترکان هدیه میدادم. شاید باید الآن روبه روی آینه میان روسریِ مشکیِ کرپ یا مشکیِ ساتن دو دل میبودم و در انتها استدلال به هم میبافتم که کِرِپِ مشکیام با مخملِ پیراهنم ترکیب قشنگ تری ست به علاوه، گلدوزیِ برگهای سبز تیرهی انتهای روسریام به گلدوزیِ سبز رنگِ "اباعبداللهِ" سمتِ چپِ پیراهنتان میآید. باید الآن نگاهم خیره ساعت میبود تا از راه برسید و خرده خرید های انتهایی را در آشپزخانه بگذارید و میان شلوغی خانه و برو بیای تدارک نذرِ هرسالِ مادرجان با یک فنجان چای به استقبالتان بیایم. الآن باید نوای آرام زیارت عاشورا خواندنِ شما در حیاطِ مسقف بپیچد و من چشم بسته زمزمه کنم "السلام علیک.." ها را، نه اینکه گوشهای در مهمانخانه میان جمعیتِ عزادار زانوی غم بغل گرفته و هنوز روضه شروع نشده اشک ریختن را آغاز کرده باشم و دلتنگترین آدم جمع باشم. باید الآن سینی پذیرایی را از پنجره آشپزخانه به دستتان میدادم نه آنکه نشسته باشم روبه روی قابِ عکستان! میبینید چه اوضاعی شده؟ روسریام نه ساتن است و نه کرپ..
پ.ن : شاید زبانِ حالِ آن رفیقی که همسرش شهید شد ..
•| مَلْجَأ |•
بخوانیم و بخوانانیم
تمامیِ بندهای فرمایشات امام خامنهای را بخوانیم.
بوی فُرات .. صدایِ امواج ..
+ بارالها، معبودا ! قسمتمان بگردان پیاده روی در طریق العلماء اربعین را