شیفتهی وقتهایی هستم که بعد از نماز همونطوری روی سجاده بشینم و به عمیقترین مباحثی که ذهنم رو درگیر کرده فکر کنم. امروز که با مهدیه داشتیم درباره جهان هلوگرافیک و فیزیک ناممکنها صحبت میکردیم و غرق در مباحث فلسفیِ علم و وجود یا عدم وجود امر واقع بودیم، سنا با خنده قوری رو تو فنجون سرازیر کرد و گفت : یعنی قشنگ حس میکنم رفتم به زمان امام صادق علیه السلام. نشستید مشغول مباحثه بعد از نمازید. این توصیفش ذوق داشت.. نداشت؟ آره خب؛ بیشتر از ذوق حسرت داشت.
خواهرم یه پست فرستاده که تحقیقات اخیر نشان میدهد بچه هوش خود را از خالهاش به ارث میبرد. نمیدونم الان بچهش رو تعریف کرد یا تخریب کرد *-*
عطرها قابلیت اینو دارند که منو پرت کنند به دورانی که از زمان و مکان خارجه. امروز یکی از کنارم رد شد که عطرش دقیقا همون عطری بود که سال نودُچهار، نودُپنج و نودُشش میزدم. همون سالهایی که ایام فاطمیه و محرمش رو میرفتیم بیت.. اصلا این عطر برام یادآور گلیمهای آبی حسینیه ست، یادآور گیتهایی که پرواز میکردیم تا برسیم به دیدارِ یار .