آخرین نگاهش را به چشمان پسرش داد...
یاد آخرین صحنه اش فتاد...خم شد و لبخند آسمانی اش بر دست مادر نشست...
نگاه از پسر گرفت و برخاست...
جلو رفت...محکم و ایتوار...
سر میوه دلش را سوی لشکر دشمن پرت کرد...حتی سرش هم دوسه تن از یزیدیان را جان گرفت...
ایستاد روبه دشمن
رسا و محکم گفت
_ در مرام ما نیست چیزی را که در راه خدا داده ایم پس بگیریم...
اموهب است...
مادر وهب!:)
گفتم
+چندمیشود؟
گفت
_دوتاسکهرایجبلاداسلامی...
گنگنگاهشکردم
ولبخندزد
_صلواتبفرستبروبرادر!
اگر شما یک صفحه قرآن خواندید
یک آیه شما را گرفت و رفت توی مغز و فکرت ،
قرآن رو ببندید
بعد این آیه را قشنگ توی خودت حل و فصل کن ،
مزه مزه کن.
چون این آیه ممکنه فهم شما را درباره ی تمام آیات عوض کند!!!
[آمیرزااسماعیلدولابی]