آخرین نگاهش را به چشمان پسرش داد...
یاد آخرین صحنه اش فتاد...خم شد و لبخند آسمانی اش بر دست مادر نشست...
نگاه از پسر گرفت و برخاست...
جلو رفت...محکم و ایتوار...
سر میوه دلش را سوی لشکر دشمن پرت کرد...حتی سرش هم دوسه تن از یزیدیان را جان گرفت...
ایستاد روبه دشمن
رسا و محکم گفت
_ در مرام ما نیست چیزی را که در راه خدا داده ایم پس بگیریم...
اموهب است...
مادر وهب!:)
گفتم
+چندمیشود؟
گفت
_دوتاسکهرایجبلاداسلامی...
گنگنگاهشکردم
ولبخندزد
_صلواتبفرستبروبرادر!
اگر شما یک صفحه قرآن خواندید
یک آیه شما را گرفت و رفت توی مغز و فکرت ،
قرآن رو ببندید
بعد این آیه را قشنگ توی خودت حل و فصل کن ،
مزه مزه کن.
چون این آیه ممکنه فهم شما را درباره ی تمام آیات عوض کند!!!
[آمیرزااسماعیلدولابی]
–من بنابر کدام نظر عمل کنم؟
حسین؏ به اسبش مهمیز زد و در جواب حرّ پرسید:
+دلت به کدام میل میکند؟به همان عمل کن!
– آیا آنکه تصمیم میگیرد،دل است؟
+ بسته به آن است که چگونه دلی داشته باشی...
_ یعنی خدا منو میبخشه؟
لبخند زدم
_هیتوبهمیکنی؛هیمیبخشه...
اولشعبان بعد از مناحات شعبانیه دلگیر میشی از خودت میری در خونه خدا نی بخشدت...
رجب میشه، بین اعیاد، توبه میکنی می بخشدت...
هی عهد میبندی و میشکنی؛ می بخشدت...
هی جفا میکنی و دلت میگیره از خودت هی می بخشدت...
الان هم محرمشو با حسین؏ بهت نشون داده که ببخشدت...
که تو روضه حسینِزهراءس گریه کنی و بری دم خونه خدا که ببخشدت...
ولی اگه عهدتو وفا نکردی، حق نداری ناامید بشیآاا...اون وقت گناهکاری!!
[اندر احوالات]
_خداوند فرمود : "هر چه دیدی هیچی مگو ، من هم هر چه دیدم هیچی نمیگم:)"
یعنی تو در مصائب صبور باش و چیزی نگو،
منم در خطاهایت چیزی نمیگم:)
هرچه درد را آشکارتر کنی ،
دوا دیرتر پیدا میشود.
با ادب بودی و چیزی نگفتی راه را نشانت میدهد.
باید زبانت را کنترل کنی
ولو اینکه به تو سخت بگذرد.
چون با بیانش مشکلاتت رو چند برابر میکنی.
صبور باش راه باز میشود
[آمیرزااسماعیلدولابی]