eitaa logo
•| مَلْجَأ |•
302 دنبال‌کننده
1هزار عکس
153 ویدیو
5 فایل
﷽ • . دراندرونِ من، رزمندھ ا؎ برکلاشینکف‌ش تکیه داده وخیرۀ اࢪوند می‌بارد... ☕️📘 @Man3I3 . - 99 / ‌2 / ‌4 - صرفا یه دفتر یادداشت
مشاهده در ایتا
دانلود
شب جمعه همهمه بود روی لب‌ها زمزمه بود. دعوا سر سربند یا فاطمه‌ښ بود... [نوایش در شب وسط گردان عاشورا در سرت بپیچد]
از ساعت بک و پنحاه دقیقه بامداد جمعه بیست هشت شهریور تا پانزده و یک دقیقه امضاء: منتظرالمنتظر
_میدونی چیشد؟ برای اینکه خودشون خلافت کنند اومدن همه جا پر کردند که آهای ما از اصحاب پیامبر هستیم... ما از خویشان پیامبر هستیم...از شما نزدیک تر به پیامبر هستیم...ما سزاوار ترینیم ولی مولاعلی‌؏ فرمودن -عجبا!خلافت به دلیل اصحاب بودن ثابت می‌شود، ولی به دلیل اصحاب بودنِ نزدیک تر و به دلیل خویشاوندی نزدیک تر ثابت نمی‌شود:) [اندر احوالات]
وسط معرکه بین دود و زیر آتش دشمن، دوان دوان خودش را رساند به او _شما نیروی جدیدید؟ تبسمی کرد _نیرو چیه...ما نیمرو هم نیستیم... تواضعش چشمگیر بود:) [اندر احوالات]
_شده تا حالا آرامش نداشته باشی؟ +تا آرامشو تو چی ببینی _بهتره بگی بی قراری رو تو چی میبینی! +همون!! _ همه چی به هم ریخته...اینکه یه‌روز چیزایی که دارم رو از دست بدم شده خوره ذهنم... _آمیرزا اسماعیل دولابی یه گفتار قشنگی دارند که لحظه ای تفکر کن و چیزهای بی ارزش و فانی را بشمار...اونا رو بسنج ؛ نتیجه می‌گیری چیزهایی که رفتنی و فانیه فقط مختص این دنیاست. اون وقت آرامشی وصف نشدنی خواهی داشت:) امتحان کنیم؟ هوم؟ چشماتو ببند و بشمار:) [اندر احوالات]
گفت _ چرا ما خدا رو نمی‌بینیم؟ تبسمی کردم _ تو دوست داری ببینی؟ _ خب وقتی ندیدیم چجوری بهش ایمان بیاریم... خواستم ماجرای ندیدنِ‌مغز را بگویم و نتیجه لش را اینگونه جمع کنم اما راه حرفه خودش را پیش گرفتم... _ تو به من بگو چه جوری قادر به دیدن هستیم؟ چه فرایندی طی میشه؟ _ نور میتابه به اون جسم و ما می‌بینیمش... _ مرحبا جانم...خودت میگی جسم! خدایی که جسم باشه که دیگه خدا نیست.آندرستند؟ خودش خنده اش گرفت [اندر احوالات]
تابلو‌ خطاطی شده را سر در گردان نصب کرد... رزمنده ای ایستاد مقابلش _ خط شماست؟ خیلی قشنگه... تبسمی کرد _ کار من نیست که...خدا خواسته این تابلو اینجوری نوشته بشه...همه ما فقط وسیله ایم... از هر چیزش که تعریف می‌کردند، خودش را پاک میکرد و تنها خدا :) [اندر احوالات] ؟:)
از آیت‌الله‌بهجت‌ کتابی‌ در‌ زمینه‌ اخلاق‌ می‌خواستند‌... آقا‌ فرمودند یک جمله‌ بدانی کافی‌ست‌ +خدا‌ می‌بیند!(: .
•| مَلْجَأ |•
از دور دیدش... به بغل دستی اش گفت _اونو می‌بینی؟ همکارمونه! امتداد نگاهش را خیره شد و جواب داد. _عه
_ پدرت چکاره‌ست؟ _معمارست...بنایی میکند. عبدالحمید با تعجب گفت _عجب! من فکر می‌کردم آخوند باشد رسول گفت _بله!...درست فکر کردید. آخوند است. اما شغلش بنایی ست. زندگی‌اش را با معماری و بنایی و اینجور کارها می‌گذراند. [فرشته‌ای در برهوت]
بنشینند دعا کنند...توسل کنند..شکوه کنند... _ یاسیدالشهداء!...ما دلمون می‌خواست بیایم؛نشد. وضع اینجوی‌ست... تا یک نظری بکنند...کمکی بکنند:)