eitaa logo
•| مَلْجَأ |•
303 دنبال‌کننده
1هزار عکس
145 ویدیو
5 فایل
﷽ • . دراندرونِ من، رزمندھ ا؎ برکلاشینکف‌ش تکیه داده وخیرۀ اࢪوند می‌بارد... ☕️📘 @Man3I3 . - 99 / ‌2 / ‌4 - صرفا یه دفتر یادداشت
مشاهده در ایتا
دانلود
وسط معرکه بین دود و زیر آتش دشمن، دوان دوان خودش را رساند به او _شما نیروی جدیدید؟ تبسمی کرد _نیرو چیه...ما نیمرو هم نیستیم... تواضعش چشمگیر بود:) [اندر احوالات]
_شده تا حالا آرامش نداشته باشی؟ +تا آرامشو تو چی ببینی _بهتره بگی بی قراری رو تو چی میبینی! +همون!! _ همه چی به هم ریخته...اینکه یه‌روز چیزایی که دارم رو از دست بدم شده خوره ذهنم... _آمیرزا اسماعیل دولابی یه گفتار قشنگی دارند که لحظه ای تفکر کن و چیزهای بی ارزش و فانی را بشمار...اونا رو بسنج ؛ نتیجه می‌گیری چیزهایی که رفتنی و فانیه فقط مختص این دنیاست. اون وقت آرامشی وصف نشدنی خواهی داشت:) امتحان کنیم؟ هوم؟ چشماتو ببند و بشمار:) [اندر احوالات]
گفت _ چرا ما خدا رو نمی‌بینیم؟ تبسمی کردم _ تو دوست داری ببینی؟ _ خب وقتی ندیدیم چجوری بهش ایمان بیاریم... خواستم ماجرای ندیدنِ‌مغز را بگویم و نتیجه لش را اینگونه جمع کنم اما راه حرفه خودش را پیش گرفتم... _ تو به من بگو چه جوری قادر به دیدن هستیم؟ چه فرایندی طی میشه؟ _ نور میتابه به اون جسم و ما می‌بینیمش... _ مرحبا جانم...خودت میگی جسم! خدایی که جسم باشه که دیگه خدا نیست.آندرستند؟ خودش خنده اش گرفت [اندر احوالات]
تابلو‌ خطاطی شده را سر در گردان نصب کرد... رزمنده ای ایستاد مقابلش _ خط شماست؟ خیلی قشنگه... تبسمی کرد _ کار من نیست که...خدا خواسته این تابلو اینجوری نوشته بشه...همه ما فقط وسیله ایم... از هر چیزش که تعریف می‌کردند، خودش را پاک میکرد و تنها خدا :) [اندر احوالات] ؟:)
از آیت‌الله‌بهجت‌ کتابی‌ در‌ زمینه‌ اخلاق‌ می‌خواستند‌... آقا‌ فرمودند یک جمله‌ بدانی کافی‌ست‌ +خدا‌ می‌بیند!(: .
•| مَلْجَأ |•
از دور دیدش... به بغل دستی اش گفت _اونو می‌بینی؟ همکارمونه! امتداد نگاهش را خیره شد و جواب داد. _عه
_ پدرت چکاره‌ست؟ _معمارست...بنایی میکند. عبدالحمید با تعجب گفت _عجب! من فکر می‌کردم آخوند باشد رسول گفت _بله!...درست فکر کردید. آخوند است. اما شغلش بنایی ست. زندگی‌اش را با معماری و بنایی و اینجور کارها می‌گذراند. [فرشته‌ای در برهوت]
بنشینند دعا کنند...توسل کنند..شکوه کنند... _ یاسیدالشهداء!...ما دلمون می‌خواست بیایم؛نشد. وضع اینجوی‌ست... تا یک نظری بکنند...کمکی بکنند:)
وقتی بہ خاطرِ محبوبیت‌ش پیشنهاد نامزد ریاست جمهوری شدن را دادند گُفت: _ من نامزد گلوله‌ها و نامزدِ شهادت هستم...
بی هوا گفت _ دیدی میری خونه کسی که خیلی برات عزیزه، موقع خداحافظی دلت نمیاد خداحدفظی کنی؟ هی این پا اون پا می‌کنی... هی دم در حرف از این ور و اون ور می‌کشی وسط که نگذره زمان ... خلاصه که نمیخوای تموم شه این دیدار. سری به نشانه تایید تکان دادم و او ادامه داد _ می‌تونی تو سجده آخرت یه عالمه حرف بزنی با دلدار:) یا لطیف...ارحم عبدک الضعیف...یاارحم‌الراحمین [اندر احوالات]