وسط معرکه بین دود و زیر آتش دشمن،
دوان دوان خودش را رساند به او
_شما نیروی جدیدید؟
تبسمی کرد
_نیرو چیه...ما نیمرو هم نیستیم...
تواضعش چشمگیر بود:)
[اندر احوالات]
_شده تا حالا آرامش نداشته باشی؟
+تا آرامشو تو چی ببینی
_بهتره بگی بی قراری رو تو چی میبینی!
+همون!!
_ همه چی به هم ریخته...اینکه یهروز چیزایی که دارم رو از دست بدم شده خوره ذهنم...
_آمیرزا اسماعیل دولابی یه گفتار قشنگی دارند که لحظه ای تفکر کن و چیزهای بی ارزش و فانی را بشمار...اونا رو بسنج ؛ نتیجه میگیری چیزهایی که رفتنی و فانیه فقط مختص این دنیاست. اون وقت آرامشی وصف نشدنی خواهی داشت:)
امتحان کنیم؟ هوم؟ چشماتو ببند و بشمار:)
[اندر احوالات]
گفت
_ چرا ما خدا رو نمیبینیم؟
تبسمی کردم
_ تو دوست داری ببینی؟
_ خب وقتی ندیدیم چجوری بهش ایمان بیاریم...
خواستم ماجرای ندیدنِمغز را بگویم و نتیجه لش را اینگونه جمع کنم اما راه حرفه خودش را پیش گرفتم...
_ تو به من بگو چه جوری قادر به دیدن هستیم؟ چه فرایندی طی میشه؟
_ نور میتابه به اون جسم و ما میبینیمش...
_ مرحبا جانم...خودت میگی جسم! خدایی که جسم باشه که دیگه خدا نیست.آندرستند؟
خودش خنده اش گرفت
[اندر احوالات]
تابلو خطاطی شده را سر در گردان نصب کرد...
رزمنده ای ایستاد مقابلش
_ خط شماست؟ خیلی قشنگه...
تبسمی کرد
_ کار من نیست که...خدا خواسته این تابلو اینجوری نوشته بشه...همه ما فقط وسیله ایم...
از هر چیزش که تعریف میکردند، خودش را پاک میکرد و تنها خدا :)
[اندر احوالات]
#حواسمونهستدیگهنه؟:)
از آیتاللهبهجت کتابی در زمینه اخلاق میخواستند...
آقا فرمودند یک جمله بدانی کافیست
+خدا میبیند!(:
.
•| مَلْجَأ |•
از دور دیدش... به بغل دستی اش گفت _اونو میبینی؟ همکارمونه! امتداد نگاهش را خیره شد و جواب داد. _عه
_ پدرت چکارهست؟
_معمارست...بنایی میکند.
عبدالحمید با تعجب گفت
_عجب! من فکر میکردم آخوند باشد
رسول گفت
_بله!...درست فکر کردید. آخوند است. اما شغلش بنایی ست. زندگیاش را با معماری و بنایی و اینجور کارها میگذراند.
[فرشتهای در برهوت]
#یکفنجانواژه
بنشینند دعا کنند...توسل کنند..شکوه کنند...
_ یاسیدالشهداء!...ما دلمون میخواست بیایم؛نشد. وضع اینجویست...
تا یک نظری بکنند...کمکی بکنند:)
#سیدنا
وقتی بہ خاطرِ محبوبیتش پیشنهاد
نامزد ریاست جمهوری شدن را دادند
گُفت:
_ من نامزد گلولهها و نامزدِ شهادت هستم...
بی هوا گفت
_ دیدی میری خونه کسی که خیلی برات عزیزه،
موقع خداحافظی دلت نمیاد خداحدفظی کنی؟
هی این پا اون پا میکنی...
هی دم در حرف از این ور و اون ور میکشی وسط که نگذره زمان ...
خلاصه که نمیخوای تموم شه این دیدار.
سری به نشانه تایید تکان دادم و او ادامه داد
_ میتونی تو سجده آخرت یه عالمه حرف بزنی با دلدار:) یا لطیف...ارحم عبدک الضعیف...یاارحمالراحمین
[اندر احوالات]