وقتی بہ خاطرِ محبوبیتش پیشنهاد
نامزد ریاست جمهوری شدن را دادند
گُفت:
_ من نامزد گلولهها و نامزدِ شهادت هستم...
بی هوا گفت
_ دیدی میری خونه کسی که خیلی برات عزیزه،
موقع خداحافظی دلت نمیاد خداحدفظی کنی؟
هی این پا اون پا میکنی...
هی دم در حرف از این ور و اون ور میکشی وسط که نگذره زمان ...
خلاصه که نمیخوای تموم شه این دیدار.
سری به نشانه تایید تکان دادم و او ادامه داد
_ میتونی تو سجده آخرت یه عالمه حرف بزنی با دلدار:) یا لطیف...ارحم عبدک الضعیف...یاارحمالراحمین
[اندر احوالات]
•| مَلْجَأ |•
گفت _ هدف از آفرینشم چیه؟ جواب داد + این موضوعی نیست که تو یکی دو جمله بشه گفت..سلسله مباحثه... بزار
پس معوله خدا خیلی مارو دوست داره...
خدا خیلی روما حساب باز کرده
که اسم مارو گذاشته اشرف مخلوقات
حالا من که اینهمه خدا بهم کرامت داده
که این هفت آسمون رو مثل راه پله در اختیارم گذاشته که برم بالا یعنی اینکه من خیلی خاصم...
منظورم انسانه ها...نه مرد نه زن...
انسان دوبعدیه...
پیشدستی کرد و به نشانه اینکه میداند فورا گفت
_ بله دوبعدیه یک بعدش مادی و یک بعدی روحانی یا ملکوتیه...
تبسم کرد
+ احسنت ولی اینی که میخوام در ادامهش بگم نیاز به تأمل داره...بگم؟
_بفرمایید
+ خدا انسان رو آفرید یک بعد مادی بهش داد یک بعد ملکوتی...و این دو بعد مکمل هم هستند تا یه انسان کامل شه...
بعد مادی مرد است و بعد ملکوتی زن !یعنی زن روح خانوادهست
تا مکمل هم باشند و باهم از این راه پله الهی برند بالا:)
اینکه میگم مرد مادیه به این منظور نیست که عاطفه نداره
یا اینکه میگم زن ملکوتیه به این منظور نیست که عقل نداره...
نه!:)
یعنی مرد اول از عقل پرشد بعد عاطفه
و زن اول از عاطفه پرشد بعد از عقل
چه بسا داریم زن هایی که کاملا از عقلشون استفاده کردند و برعکس! مرد هایی که از عواطفشون...
ولی در اصل مرد اول از عقل پرشد بعد از عاطفه تا بعد مادی انسان باشه
و زن اول از عاطفه پرشد بعد از عقل تا بعد ملکوتی انسان باشه...
تا مکمل هم باشند.
به طور کاملا خلاصه گفتم و فرصت نشد مباحث دو باز کنم ولی اصل مطلب رو رسوند:)
[اندر احوالات]
•| مَلْجَأ |•
پس معوله خدا خیلی مارو دوست داره... خدا خیلی روما حساب باز کرده که اسم مارو گذاشته اشرف مخلوقات حالا
_ما دو حیطه نقش داریم...یه نقش مشترک. یه نقش اختصاصی.
نقش مشترک زن و مرد، بندگی خداست...
همهمون بنده خداییم...همه مون بنده به دنیا اومدیم
پیشدستی کرد و گفت
_ خب ازمون نپرسیدن...بنده بودنمون اختیاری نیست
جواب داد
_ همه ما پذیرفتیم الست بربکم قالوا بلی شهدنا...هم پذیرفتیم هم گواهی دادیم:)
[اندر احوالات]
دستی روی شانه اش زد و گفت
_ وعده ما صبح روز اربعین.
لبخند زد
+ یاعلی!
[انگار خیلی از پارسال این موقع ها دور شدیم...خیلـــــے]
[اندر احوآلآت]
اقرار میڪنم بہ گناه و بعید نیست،
منڪر شود خدا؛ و بگوید
ڪجا؟!
چہبود؟:)
•[سجادسامانی]•
امروز کشور به جوانهایی نیاز دارد که بتوانند بازوان پُرقدرتی باشند برای پیشرفت کشور.
سرشار از انگیزه ایمانی،
بصیرت دینی،
همّت بلند،
جرئت اقدام،
اعتمادبهنفس،
امید به آینده
و اعتقاد به اینکه «ما میتوانیم»
#سیدنا
همه میآیند که بروند...لیکن رفتن ما کجا و رفتن مستانِدرگاهِخدا کجا...مگرنه؟!
#همینالآننوشت:)
حکمتش چی بود که بعد از نماز ، صحنه های راهیان نور در سرم جولان داد؟! :)
مثلا یاد اون روز که تو فتح المبین مسیر رفته رو متر به متر میگشتم دنبال همون تسبیح مشکیم که یه بار پاره شده بود و بابا نخشو عوض کرد همون تسبیح که امون مسیر اربعین رو باهاش صلوات فرستادم...همون که تسبیحات حضرت زهرا رو بعد هر نمازم با اون میفرستادم.
میگشتم که گفتن اینجا خطرناکه تو برگرد ما خودمون میگردیم...
دل تو دلم نبود...نمیخواستم ازم دور شه..
نمیخواستم ازش دور شم...نمیخواستم قبول کنم که گم شده...همیشه کنارم بود. وقتی صلوات میفرستادم باهاش، آرامش میگرفتم...شمع امید تو دلم سوسو میزد...که گفتن خیلی گشتیم پیدا نشد.
شمع امید خاموش شد...
تشکر کردم. و برگشتم
یهو دلم لرزید همونجا برگشتم خاک ها رو نگاه کردم...دور دست هارو
_ گفتم بمونه پیشتون یادگار:)
شما به خاطر خدا از جونتون گذشتید.گذشتن از تسبیح که چیزی نیست...
یا مثلا ماجرای شعری که یه شب زیر سوسوی نوری که از پنجره ها میتابید داخل خوابگاه، سرودم...
بعضی حرفا بذار برای همیشه تو نهانخانه دل بمونه:)