eitaa logo
•| مَلْجَأ |•
303 دنبال‌کننده
1هزار عکس
146 ویدیو
5 فایل
﷽ • . دراندرونِ من، رزمندھ ا؎ برکلاشینکف‌ش تکیه داده وخیرۀ اࢪوند می‌بارد... ☕️📘 @Man3I3 . - 99 / ‌2 / ‌4 - صرفا یه دفتر یادداشت
مشاهده در ایتا
دانلود
+ اللهم‌الرزقنا‌شهادة:) ‌لبخند زد _ شهادت:) منم گفتم +شهادت!:) گردِحزن نشست بر تبسمش _ لباسیه که اندازه مون نیست... +ما پیرو مکتب سلیمانی هستیم.مگه‌نه؟ +نمی‌دونم...خودت بگو:) هستیم؟ +هستیم! +مکتب سلیمانی میگه اگر شهید نباشی، شهید نمیشی. به فکر فرو رفتم [اندر احوالات]
گفت _ مزار حضرت رقیه‌ښ کجاست؟ دلم لرزید + الشام...الشام...الشام... _ یعنی بغل حضرتِ‌زینب‌ښ؟ لبخندم محزون شد + بغل حضرتِ زینب‌...مثل همیشه [اندر احوالات]
می‌خواستم استوری بذارم... گوگل رو باز کردم...طبق عادت سرچ کردم _ عکس‌هنری از حرم امام حسن ؏ وقتی علامت جست و جو رو لمس کردم... دلم لرزید...گیاهِ براقِ نشسته در قرنیۀ چشمام شکوفه زد... دلم گرفت...چشمامو بستم...گوشیمو خاموش کردم وصورتمو بین دستام پنهون... [اندر احوالات]
مشغول صحبت بود که صدای اذان از گوشیش پخش شد...صلواتی فرستاد و سکوت کرد... بعد اذان گفت _ تا وقتی صدای اذان از باد صبای گوشی‌ها پخش میشه، اصلا چرا باید حریر غم بر دل بشینه؟:) [اندر احوالات]
غم کوچه حَسَن(ع) رو پیر کرد... کاشف الکرب عن وجهه هم نداشت :) تنهایی غصه می‌خورد
هرجا روضه امام‌حسن؏ خونده میشه، محاله دلا نره کوچه پس کوچه های مدینه...
همیشه با بچه ها شوخی می‌کرد... باهاشون محترمانه سخن می‌گفت پسربچه ها رو گاهی با پسوند اقا صدا میزد و گاهی با پیشوند آقا به علاوه فامیلی‌شون. دختربچه ها رو با پسوند خانم صدا میزد و دخترم. براشون وقت می‌ذاشت. حرفاشونو گو‌ش می‌داد. همه بچه‌ها دوسش داشتن. حتی نوزادا هم بغلش غریبی نمی‌کردن. موقع خداحافظی؛ نوه‌ش بین همسن‌و‌سالاش که بود، فرقی بین اون و بقیه نمی‌ذاشت... با همه‌شون صمیمی بود. [...]
_ بیا این فسقل پسرتو ببر. خوابش میاد تا مامانش بیاد، آبجی کوچولوش میاد تو اتاق میگه _ من زیادم بده من بغلش کنم می‌خندم +تو کوچولویی!! پرحرص گردن کج میکنه و چشم درشت _ من زیادم!! + تو چی ای؟ _زیادم بده‌ش به من می خندم به سه سالگی های بامزه‌ش...خودشم از خنده من میخنده [اندر احوالات]
_ما فقط زیر پر چادرتان آرامیم حسِ‌وابستگیِ‌طفل،به‌مادربالاست