+ اللهمالرزقناشهادة:)
لبخند زد
_ شهادت:)
منم گفتم
+شهادت!:)
گردِحزن نشست بر تبسمش
_ لباسیه که اندازه مون نیست...
+ما پیرو مکتب سلیمانی هستیم.مگهنه؟
+نمیدونم...خودت بگو:) هستیم؟
+هستیم!
+مکتب سلیمانی میگه اگر شهید نباشی، شهید نمیشی.
به فکر فرو رفتم
[اندر احوالات]
گفت
_ مزار حضرت رقیهښ کجاست؟
دلم لرزید
+ الشام...الشام...الشام...
_ یعنی بغل حضرتِزینبښ؟
لبخندم محزون شد
+ بغل حضرتِ زینب...مثل همیشه
[اندر احوالات]
میخواستم استوری بذارم...
گوگل رو باز کردم...طبق عادت سرچ کردم
_ عکسهنری از حرم امام حسن ؏
وقتی علامت جست و جو رو لمس کردم...
دلم لرزید...گیاهِ براقِ نشسته در قرنیۀ چشمام شکوفه زد...
دلم گرفت...چشمامو بستم...گوشیمو خاموش کردم وصورتمو بین دستام پنهون...
[اندر احوالات]
مشغول صحبت بود که صدای اذان از گوشیش پخش شد...صلواتی فرستاد و سکوت کرد...
بعد اذان گفت
_ تا وقتی صدای اذان از باد صبای گوشیها پخش میشه، اصلا چرا باید حریر غم بر دل بشینه؟:)
[اندر احوالات]
غم کوچه حَسَن(ع) رو پیر کرد...
کاشف الکرب
عن وجهه هم نداشت :)
تنهایی غصه میخورد
همیشه با بچه ها شوخی میکرد...
باهاشون محترمانه سخن میگفت
پسربچه ها رو گاهی با پسوند اقا صدا میزد و گاهی با پیشوند آقا به علاوه فامیلیشون.
دختربچه ها رو با پسوند خانم صدا میزد و دخترم.
براشون وقت میذاشت.
حرفاشونو گوش میداد.
همه بچهها دوسش داشتن. حتی نوزادا هم بغلش غریبی نمیکردن.
موقع خداحافظی؛ نوهش بین همسنوسالاش که بود، فرقی بین اون و بقیه نمیذاشت... با همهشون صمیمی بود.
[#او...]
_ بیا این فسقل پسرتو ببر. خوابش میاد
تا مامانش بیاد، آبجی کوچولوش میاد تو اتاق میگه
_ من زیادم بده من بغلش کنم
میخندم
+تو کوچولویی!!
پرحرص گردن کج میکنه و چشم درشت
_ من زیادم!!
+ تو چی ای؟
_زیادم بدهش به من
می خندم به سه سالگی های بامزهش...خودشم از خنده من میخنده
[اندر احوالات]