همیشه با بچه ها شوخی میکرد...
باهاشون محترمانه سخن میگفت
پسربچه ها رو گاهی با پسوند اقا صدا میزد و گاهی با پیشوند آقا به علاوه فامیلیشون.
دختربچه ها رو با پسوند خانم صدا میزد و دخترم.
براشون وقت میذاشت.
حرفاشونو گوش میداد.
همه بچهها دوسش داشتن. حتی نوزادا هم بغلش غریبی نمیکردن.
موقع خداحافظی؛ نوهش بین همسنوسالاش که بود، فرقی بین اون و بقیه نمیذاشت... با همهشون صمیمی بود.
[#او...]
_ بیا این فسقل پسرتو ببر. خوابش میاد
تا مامانش بیاد، آبجی کوچولوش میاد تو اتاق میگه
_ من زیادم بده من بغلش کنم
میخندم
+تو کوچولویی!!
پرحرص گردن کج میکنه و چشم درشت
_ من زیادم!!
+ تو چی ای؟
_زیادم بدهش به من
می خندم به سه سالگی های بامزهش...خودشم از خنده من میخنده
[اندر احوالات]
_ خدایمن! مرا این عزت بس که بنده تو باشم و این افتخار بس که تو پروردگار منی...
خدای من...تو همانگونهای که من دوست دارم، پس مرا همانگونه قرار ده که تو دوست داری:)
[ بحارالانوار|ج۹۱|ص۹۲ ]
#کلامِمولاعلی؏
من سکون را دوست ندارم.
عادت به سکون، بلای بزرگ پیروان حق است...سکونم مرا بیچاره کرده.
انسان کر میشود...
کور میشود...
نفهم میشود...
گنگ میشود...
و باز هم زندگی میکند!
بعد از مدتی مست میشود
و عادت میکند به مستی....
و وای به حالمان اگر در مستی، خوش بگذرانیم و درد نداشته باشیم.
درد را، انسانِ بیهوش نمیکشد؛
نسانِخواب نمیفهمد؛
درد را، انسان با هوش و بیدار میفهمد(!)