من سکون را دوست ندارم.
عادت به سکون، بلای بزرگ پیروان حق است...سکونم مرا بیچاره کرده.
انسان کر میشود...
کور میشود...
نفهم میشود...
گنگ میشود...
و باز هم زندگی میکند!
بعد از مدتی مست میشود
و عادت میکند به مستی....
و وای به حالمان اگر در مستی، خوش بگذرانیم و درد نداشته باشیم.
درد را، انسانِ بیهوش نمیکشد؛
نسانِخواب نمیفهمد؛
درد را، انسان با هوش و بیدار میفهمد(!)
مثل آب خوردن، چندین هزار مسلمان را کشتند و ما فقط آن را مخابره کردیم!!! قلب چند نفرمان به درد آمد؟
چند شب خواب از چشمانمان گریخت؟
آیا مست زندگی نیستیم؟
صدای العطش میشنوم...
صدای حرم می آید...
گوش عالم کر است!!!
خیام میسوزد اما دلمان آتش نمیگیرد!!
مرضی بالاتر از این؟!
چرا درمانی برایش جستجو نمیکنیم؟
روحمان از بین رفته سرگرم بازیچه دنیاییم...