•| مَلْجَأ |•
از خط که آمدند دیدند پیرمردی خوشرو و نورانی قوطی های کنسرو و کمپوت را روی زمین به خط چیده... و زیر ه
برای هر پنجره چند زاپاس شیشه گرفته بود گذاشته بود انبارِ پشتِ بوم...
میگفت
_ اگه یه وقت من نبودم جبهه بودم... بچه ها بازی کردن توپ خورد به شیشه شکست... شما نرید تا دکان... خودتون بندازید...
فکر همه جا رو کرده بود که تا سی سال بعدش هم شیشه ها مانده بودند؟
یا بعد از او بچه ها زانوی غم بغل گرفتند و توپ چندین سال گوشه حیاط انتظار می کشید...!؟ :)
بعد قدقامتِ مهدیعج چه نمازی بِشود...
دل و دلدار عجب راز و نیازی بشود :)
[قاسمِصرافان]
سوار ماشین شد... نگاه کرد به دوربین گفت
_ آشیخ... یه عکس شهدایی هم بگیر:)
[شهید مجید سلمانیان]
برای تسکین دل خانواده های شهدا
میرفتن خونه هاشون براشون سرود میخوندند... شعر ها رو خودشون می سرودند...با اسم هر شهید یه شعر
می خوندند
_قاسم هادی... عاشق مهدی
تو به دیدار حسین بن علی رفتی.......
_ جعفر شاه بختی ام... گشته ام پرپر... با وجودی که ندیدم کربلا آخر...مادر غم پرورم چون زینب کبری........
ولی امان از آن شبی که فهمیدند پدر آسمانی شد:)
یک طرف دفتر و قلم و قافیه های به بند نکشیده
یک طرف گلاب و اشک و زانوی بغل گرفته...
حضرت نبیّ :
_اگر دیدی علی به راهی می رود، و مردم به راهی غیر از او، تو با علی حرکت کن، و مردم را رها کن، زیرا علی فقط بر حق هدایت می کند و بر بدی و پستی راهنمایی نمی کند و از هدایت خارج نمی سازد.
داشت راجع به سیره پیامبر میگفت...
بعد از چند لحظه نشست رو صندلیش و گفت:
_ پیامبر طبیبی بود که راه میوفتاد تو شهر ببینه کی مریضه درمانش کنه!...
#کلاس
گفتن
_بزرگترین تهدید برات چیه؟
جواب داد
_ایران...
مکث کرد... ادامه داد
_می خوای سه تا نام ببرم؟
سری تکون داد... باز ادامه داد
_ایران... ایران... ایران...
•
.
و تمام جهان اقتدار ایران را با سیدنا سیدعلیخامنهای می شناسند...
بعد خودمو دیدم تو کوچه پس کوچه های مشهد حدود چهارپنج سالگیم چادرم رو زدم زیر بغل و دست بابا رو میکشم سمت مغازه که برام اون نقاشی با اکلیل رو بخره:)
دو ساعت بعد هم تو صحن نشستم و نقاشیا رو نیگا میکنم...
#خاطره