مثل نوشیدن یه فنجون چای گوشه هیئت بعد از تموم شدن مراسم که یکی از رفقا با چند تا کیک یزدی از راه می رسه و میگه شما نگرفتید درسته؟ ببردارید جعبه ش رو میخوام ببرم.
مثل سربند آویزون کردن از ورودی هیئت وقتی که همه رفتند و انگشت شماری موندند برای راست و ریس کردن کارها
اومد گفت:
_ حلالمون ڪن؛ پشت سرت حرف، میزدیم!
جناب ابومهدی خندید!
با همون خنده بهش گفت:
_ شما هر موقع دلتون گرفت پشت سر من حرف بزنید تا دلتون باز شه :)
[ شهید ابومهدی المهندس]
اندوھِ من، در فقدانِ فاطمه هميشگى است. و از اين پس، هر شبِ من تا سَحر به بيدارى خواهد گذشت . . .[نهج البلاغه| خطبه۲۰۲]
•| مَلْجَأ |•
پونزده تا قل هو الله احدمو بخونم...(':
و می ترسم از اینڪه همه چیز تدرجی ست. چقدر با منِ ده ماه پیش فرق دارم.
اللّٰهِمَّ ثَبِّتْ قلبی عَلَی دینِڪْ
خاطرھِ پررنگی ڪه از ڪودڪی هایم به خاطرم مانده، ڪنار عزیز نشستن های بعد از نماز است.
ڪه مهر درون سجاده اش را بر می داشتم و استشمام می ڪردم رایحھ تربتش را.
عزیز هم مشڪ می ڪشید روی پر روسری شیری رنگم و عطر یاس، با رایحه تربت درهم می آمیخت.