eitaa logo
•| مَلْجَأ |•
303 دنبال‌کننده
1هزار عکس
145 ویدیو
5 فایل
﷽ • . دراندرونِ من، رزمندھ ا؎ برکلاشینکف‌ش تکیه داده وخیرۀ اࢪوند می‌بارد... ☕️📘 @Man3I3 . - 99 / ‌2 / ‌4 - صرفا یه دفتر یادداشت
مشاهده در ایتا
دانلود
【 این طرف و آن طرف نروید، هیچ‌جایی‌بھتر‌از‌قرآن‌نیست ! 】 ــــــــ❀͜͡🌱ــــــــ امام‌خمینی'ࢪھ'
سلام بر آن گونه های خاڪ آلود..!
گذر زندگی ام را چه سبب گر نرسد از کوی یار ندایی که بیا در بر ما . :)
•| مَلْجَأ |•
سوال : با دانستن خانه آقامحمد، می‌خواستند به چه اهدافی برسند؟ پ.ن : کماکان گاندو
دو دیقه آقامحمد رو تو رمان هاتون شهید نکنید ببینیم بقیهِ گاندو چی میشه! :/ یه بار یکی بهم گفت واقعا رمان مجازی می‌خونی؟ گفتم گاهی از هر رمان قسمت هایی رو می‌خونم تا تحلیل و نقد کنم سلایق متنوع نسل رو
همه تن چشم شدم خیره به دنیال تو گشتم - جدای از شاعرش، با این مصراع من یاد ظهر عاشورا میوفتم
را دریابیم . . !
اربعین بود ومسیر برگشت ، دل ها خون بود و چسم ها گریون. سنگینی کوله ها نبود بلکه سنگینی فراق بود که کمر خم کرده بود. و نزدیک مرز مردی عراقی ایستاده بود با آب های خنک تو دستش و داد میزد _ آبْ داغ. آبْ داغ تعال آبْ داغ تو اوج حزن خندم گرفت. خدا میدونه کدوم ایرانی بنده خدا رو دست انداخته بود. نکن مومن نکن این کارو :') منو ببخش به خاطر لبخند اون لحظه [خاطراتیه که فقط تو دفتر یادداشتم نوشتم تا صرفا بمونه برای خودم ]
هدایت شده از مَهجور
- فاجعه ای به اسمِ رُمان های به اصلاح مذهبی که گند می زنن به رگ و ریشه یِ هر چی اعتقاد و باوره. بابا وَلِکَن . . . داری هر نوع فِرقه رو توش می گنجونی عَیزم، دیگه چرا با عَناوینِ مذهبی حق الناس می افکَنی بر گردنِ کلفتِ مبارکت؟
سرم را عقب برده بودم.. شهین می گفت: اصلا تو می دانی نفسِ درون یعنی چه؟ +من! -لیبیدو +عَشَّقَ -تابو؟ +فَعَفَّ -برو بمیر +ثُمَ ماتَ! این پرت و پلاها چیست که می گویی؟ +ماتَ شَهیدا! داد ڪشیدم و گفتم، آنچه کھ درویش مصطفۍ در گوشم گفته بود: " مَن عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَ ماتَ ماتَ شهیدا! " "هر که عاشق شود و خود را پاک نگه دارد، و با این حال بمیرد، شهید مرده است.. :) " ڪتابِ َمنِ او📓♥️
به شدت با کوچه نشینی مخالف بود. رسم بود عصر ها زنان همسایه سر کوچه دور هم می‌نشستند. گاهی در می‌زدند می‌گفتند : _ همسایه بیا بیرون. همسرش اما پاشنه کش در کفش می‌انداخت و می‌گفت: _ بفرمایید توی حیاط ما بشینید. چایی دم می‌کنند. من رفتم. بیرون نشینید. [اندر احوالات]
•| مَلْجَأ |•
دلم یه فضای پایگاهی می‌خواد که تنها نور فانوس ها روشنا دهنده است هوا سرده و یه بخاری هم گوشه اتاقه.
دلم فقط یه اتوبوس راهیان نور می‌خواد شب باشه چراغ های بالای هر صتدلی روشن باشه. سرد باشه و پالتومونو بندازیم سرمون و نوای آروم مداحی سیدرضا نریمانی پخش بشه از باند ها و پچ پچ های ریزی از هر صندلی به گوش برسه و هیچکس قصد خواب نداشته باشه
•| مَلْجَأ |•
دلم فقط یه اتوبوس راهیان نور می‌خواد شب باشه چراغ های بالای هر صتدلی روشن باشه. سرد باشه و پالتومونو
دلم یه نمازخونه میان جاده ای می‌خواد. که بعد از نماز صبح تو تاریک روشنا بشینیم دعای عهد بخونیم.