این جامه اي نیست که من
امروز از تن بیرون کنم این
پوستیست کهبایدبه دست
خود بشکافم.
تو روحی بودي که در میان ما
گشتی و سا یه ات پرتو نوري
بود که بر چهره ما می تابید.
ما به تو بسیار مهر داشتیم.
گرچه مهر ما بی زبان بود و
حجاب بر چهره داشت.
هنگامیکه سیبی را بادندان
می شکافی در دل با او بگو
تخمهاي تودرتن منخواهند
زیستوشکوفههايفردايتو
در دل من خواهند شکفت
و عطر تو نفس من خواهد
بود و ما با هم در همه ي
فصل ها شادي خواهیم کرد.
مگر آن نی که روح شما را
تسکین می دهد همان چوبی
نیست که درونش را با کارد
خراشیده اند؟