یکسری کانال ها هشتگ مذهبی دارند و از اولین پست تا آخرش و ادامه ش، پره از عکس چریک و یه مذکر اسلحه به دست و فلان و بهمان...
حالا چون چادری هستیم و ایشون هم چریکی هستند، نگاه به نامحرم حلاله؟؟
قضیه فرق نکرده عزیز من!
چادر فقط یه پارچه مشکی نیست!
پوششه...
حواسمون که هست، نه؟؟ ( ':
#تأمل
القلب حرم الله...
بارها شنیدیم!
دیروز داشتم به این فکر میکردم که واقعا دلامونو با نام خدا زدیم؟ یا فقط یاد گرفتیم بنویسیم تو بیوگرافی حساب مجازیمون؟؟
شریک زندگی کسی باید باشه که آدمو در راه تقرب به خدا هل بده...
یعنی دوتایی عاشق خدا بشید...
#تأمل
•| مَلْجَأ |•
می گفت _ زندگی ما اعلان جنگه... تو جنگ باید جنگید... مقاومت کرد... برنده شد... بصیرت داشت... خودشو ن
یه سری هم یادمه برگشت گفت
_ کجای عالم دیدی تو جنگ بشینند از فلان مد روز حرف بزنند؟ یا مثلا وسط میدون جنگ بی خیال لم بدند به پشتی و پیج فلان سلبریتی رو دید بزنند؟ زندگی ما اعلان جنگه!!
[اندر احوالات]
یکی می گفت
_هیچ چیز غیرممکن نیست... حتی خود کلمه غیرممکن هم داره میگه من ممکنم(':
[اندر احوالات]
•| مَلْجَأ |•
شاید یاد جنوب افتادم و حال و هوای قبل اذونش که اذان صبح از بلندگو پخش میشد و ماهم بدو بدو وضو میگرفتیم و بعد از نماز تو همون حسینیه که کلی خاطره داریم ازش، تو گرگ و میش اول صبح بین رگه های سورمه ای مایل به بنفش تاریک، لابه لای سبزه های باریکه درخت، این نوا رو گوش می دادیم و لبخند زنان یه جاها بیش رو چشم بسته میرفتیم...
سیدی...
سحرگاهان دلمان یاد شما را بر طبل دلتنگی می کوبد...
دلمان می گیرد از اینکه روز و شب هر کسی را می بینیم جز شما...
از اینکه چشممان لایق دیدار نیست...
سیدی...
شما به ما سزادار تر از ما به خود هستید...پس چه بگویم وقتی در مشکلات، درب خانه شما را نمیزنم؟
چه بگویم وقتی در همه حال به شما عمیق فکر نمیکنم...
چه بگویم از حفاهایم؟
سیدی مرا ببخش...
سیدی سیدی... سیدی...
[#سیدی]
سیدی...
منِ شیعه... منِ محب علی... محب حسین...
همین من،...
چگونه رویم میشود بگویم گناهانم باعث تشبیه غیبتتان به زندان رفتن یوسف علیه السلام شد؟
چگونه رویم میشود؟
سیدی...
نجاتم دهید... از گرداب گناهانم...
دستم را بگیرید... ما که جز شما کسی را در این زمانه نداریم...
[#سیدی]
+سیدی!
غَیبتُكَ نَفَت رُقادی...
و ضَیَّقَت عَلَّیَ مِهادی...
و ابتزَّت منی راحةَ فوادی...
سیدی...
یادتان در دلم غوغا میکند...
از اشک چشم هایم خانه دریایی کوچک میشود... دیگر حس نمیکنم رد اشکی دوباره را...
حس نمیکنم پلک زدن ها را...
حس نمیکنم دویدن روز از پی شب را...
حس نمیکنم احساس پیچیده بر کلمات نوشته شده بر برگ ها را...
تنها دلم میخواهد حس کنم... بشنوم... نوای أنا المهدی شما را...
سیدی...
[#سیدی]