گفتم :
_ اندوه یعنی چی؟
گفت :
_ از قصد پرسیدی؟ چون میدونی که ناراحتم از زمین خوردنم؟ هر بار دست رو زانوم گذاشتم و بلند شدم، یکی بود که هلم بده و بیفتم. موانع جلوی راهم انقدر بزرگه که گاهی میخورم به بن بست.
لبخند زدم و گفتم :
_ هزار بار هم خوردی زمین، هزار و یک بار دستتو بزار رو زانوت و بلند شو. کم نیار و یادت باشه زور خدا از همه بیشتره ! بار ها زمزمه کن ''ید الله فوق ایدیهم''
[ اندر احوالات ]
•| مَلْجَأ |•
ـ 1:20
و تو چه میدانی از سحرهنگامی که عطر سیب سرخ در خیابان بغداد پیچید؟!
•| مَلْجَأ |•
•
.
و التّین و الزَّیتون !
قسم به رایحۀ زیتون که قدس را به بهای خون تو آزاد میکنیم !
#جان_فدا
•| مَلْجَأ |•
•
.
قسم به چشم های امیدوار دخترکانی که در کوچه پس کوچه های غزه میدوند، قدس را به یاری الله آزاد میکنیم !
•| مَلْجَأ |•
•
.
قسم به عطر یاس نشسته بر آویزهای چفیهه فلسطینی، قدس را آزاد میکنیم !
_ میدونی من هروقت هرجای جدیدی که میرم، سعی میکنم اونجا دو رکعت نماز بخونم
متعجب لبخند زدم :
_ چرا؟
چانه ای بالا داد و گفت :
_ دلایل زیادی داره مثلا اگه حس خوبی به اونجا داشته باشم این حس خوب رو به الله میگم. اگه ناراحت باشم درد دلمو می برم پیش خودش. یا مثلا نماز میخونم که اون نماز اون دنیا گواهم باشه. و کلی دلیل دیگه.
حرف قشنگی زد و مرا به فکر فرو برد. به نماز هایی فکر کردم که در جاهای مختلف خوانده بودم و دقت نکرده بودم.
[ اندر احوالات ]