یک خبرنگار شهید در انتهای وصیتنامهاش نوشته است : اکنون از شما میخواهم سخن گفتن درباره غزه را متوقف نکنید، نگذارید جهان رویش را از آن برگرداند. به مبارزه ادامه دهید، به روایت داستانهای ما ادامه دهید، تا فلسطین آزاد شود... برای آخرین بار، حسام شبات، از شمال غزه.
همیشه بهار که میشه مامان در و پنجره ها رو باز میکنه و میگه : باد اول بهار برعکس زمستون برای آدم خوبه. چون همون تاثیری رو داره که رو گیاهها و درختها داره...
بسم الله الرحمن الرحیم برای شروعِ همون کاری که همیشه گوشه ذهنته و به بعد موکول میکنی.
#خطاببهآیینه
در غزه چه میگذرد؟ کودکی از دور هنگام
بازی مورد هدف تکتیرانداز صهیونیستی
قرار گرفته است.
«اشدّاء علیالکفّار و رحماء بینهم» ببینید؛
این دو خصوصیت در امیرالمؤمنین چطور
زیباییای را به وجود میآورد! انسانی با آن
ترحّم و با آن رقّت طاقت نمیآورد و دلش
نمیآید که یک بچه یتیم را غمگین ببیند.
میگوید تا من اینبچه را نخندانم، از اینجا
نخواهم رفت. آن وقت آنجا در مقابل آن
انسانهای کج اندیشِ کج عمل -که مثل
کژدم بههر انسانِبیگناهی نیش میزنند-
میایستد و چهارهزارنفر را در یکروز و در
چند ساعتِ کوتاه از بین میبرد. «لا یُفلت
منهم عَشَرة»از اصحابِخودِ امیرالمؤمنین
کمتر از ده نفر شهید شدند -ظاهراً پنج
نفر یا شش نفر- اما از چهارهزار نفرِ آنها،
کمتر از ده نفر باقی ماندند؛ یعنی نُه نفر!
توازن در شخصیت، یعنی این.
___________ ؛ ____________
امامخامنهای | ۱۳۷۵/۱۱/۱۲
من بارها در مسجدالاقصی قدم زدهام، میان کودکان هدیه تُقس کردهام. با تسبیح تربتم صلوات فرستادهام و از شوق نفس کشیدن در میعادگاهِ انبیا از ته دل لبخند زدهام. از دکان مقداری گندم گرفتهام و برای کبوترانش ریختهام. نوک انگشتانم بارانش را لمس کردهاند. نشستهام گوشهای و بارها امینالله خواندهام. پلهها را بالا رفتهام، پایین آمدهام، بالا رفتهام، پایین آمدهام و بالا... من بارها در مسجدالاقصی قدم برداشتهام اما در خیالم، در خیالِ نازکِ شیرینم :)
•| مَلْجَأ |•
دلم میخواد از این جوّ خارج شم و خارج از این کره خاکی بشنونم صدای کرهی زمین رو :)
از کره زمین صدای اذان برمیخیزد