آقای امام رضا جان (علیه السلام). عجالتا کاش من همان خانم حجازی بودم که استاد دیروز اشتباها به خاطر شباهتهای ظاهری گفتند "خانم حجازی نرفتید مشهد؟ مگه امروز بلیت نداشتید؟" تصدقتان! این همه دوری رواست بر دلِ عاشقپیشهی فراقکشیدهی ما؟
گاهی آدم تو موقعیتی قرار میگیره که زمان خیلی اهمیت پیدا میکنه طوری که یک ثانیه هم، یک ثانیه است! در اون لحظه اگه به خودش اعتماد کنه و کار رو پیش ببره بُرد کرده. اما اگر به خودش هم اعتماد کرد و نشد، لابد به خدا توکل نکرده. حقیقتا درس امروز من این بود: تلاشِ بدون توکل ثمری نداره، حداقل برای من.
ولی من هروقت نگران شدم، ناامید شدم، آشفته شدم؛ خدا صدای اذان رو برای قلبِ پریشانم فرستاد :)
السَّلامُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیِّینَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ
گفت : فردا کلاس نداری؟
جواب داد : نه چطور؟
پرسید : تا ظهر چیکار میکنی؟ استراحت؟
گفت : استقامت...
و من شاهدِ مکالمهی روزمرهشون بودم و به فکر فرو رفتم.
اولین دیالوگِ امروز رو از استادمون شنیدم وقتی که در ماگمو میبستم و در همون حال به ایشون سلام دادم و گفتند : شما به دوران قدیم متعهدید. نه؟ صبحِ زود میرید دنبال درس و دانشگاه ..
با این احتساب باید گفت امروز هفت صبح، نهایت ده نفر به دوران قدیم متعهد بودند و خلوتی دانشکده تو ذوق میزد.