السَّلامُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیِّینَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ
گفت : فردا کلاس نداری؟
جواب داد : نه چطور؟
پرسید : تا ظهر چیکار میکنی؟ استراحت؟
گفت : استقامت...
و من شاهدِ مکالمهی روزمرهشون بودم و به فکر فرو رفتم.
اولین دیالوگِ امروز رو از استادمون شنیدم وقتی که در ماگمو میبستم و در همون حال به ایشون سلام دادم و گفتند : شما به دوران قدیم متعهدید. نه؟ صبحِ زود میرید دنبال درس و دانشگاه ..
با این احتساب باید گفت امروز هفت صبح، نهایت ده نفر به دوران قدیم متعهد بودند و خلوتی دانشکده تو ذوق میزد.
حقیقتا اونجا که حاج مهدی رسولی وسطِ نوحه گفت "رقیّه اشکای منو خریداره" من همونجا موندم، زمان رفت...
•| مَلْجَأ |•
_ خوب هستید سردار؟ + حاجی زاده هستم. حال شما چطوره؟ گفتگوی تلفنی
یاد ما هم باشید سردار :)
این روزها همهش صدای سیدحسن نصرالله تو گوشم میپیچه : آهِِ آه! مِن قِلَّةِ الزّادِ، و طُولِ الطَّريقِ، و بُعدِ السَّفَرِ، و عَظيمِ المَورِدِ !
ولی امروز داشتم به این فکر میکردم که از کنار یه شعری خیلی ساده رد میشیم درصورتی که خیلی دعای بزرگیه و باید با توجه اینو زمزمه کرد : خدایا چُنان کن سرانجامِ کار، تو خُشنود باشیُ ما رستگار..