وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ...
صدای بالگرد، صدای ورق خوردن جزوات، طنین قدمهای متوازن، سرفههای آرام، کشیده شدن پایهی صندلی بر زمین، پرت شدن خودکار، خشخشِ کاپشن، زمزمهی جملههایی نامفهوم، صدای کیبورد لپتاپ، صدای رفت و آمد و بستنِ درِ شیشهای...
[ چشمهایم را بسته بودم و میشنیدم ]
یعنی نوشیدن چایِ رضوی زیرِ بارونِ آخرِ پائیز تو صحنِ حرم امام رضا علیه السلام سهمِ عمرِ بیست و اندی سالمون نیست؟
چند شب پیش تو راه کوه خضر بودیم. حانیه بیهوا اشک تو چشماش جمع شد. با خنده گفتم چرا گریه میکنی؟ میون بغض لبخند زد و گفت : دلم برای امام زمان تنگ شده.
همش هشت سالشه، غبطه خوردم، غبطه خوردن چه شکلیه مگه؟